روی کاشی های کف زمین کلیسا نقش بر زمین شده است؛ می دید که روی دسته گلی که در دست داشت گرد و غبار نشسته است؛ گلبرگ های بهارنارنج با شبنم های مرگبار پوشیده شدهاند و رشته کف آلود تور سرش روی مجسمه های چهارده اسقفی که در جلوی نمازخانه دفن شده بودند، پهن شده است. ولی وقتی در فکر از او انتقام گرفت و دلش خنک شد، از آن همه خصومت خود شرمنده و پشیمان شد، آن وقت فرمینا داثا را می دید که دارد نفس می کشد و بیگانه اما زنده از کف زمین بلند میشود. نه، او نمی توانست جهان را بدون وجود او در نظر مجسم کند. خواب و خوراک نداشت. اگر هم گاهی سر میز می نشست تا لقمه ای در دهان بگذارد صرفا به خاطر این بود که تصور می کرد فرمینا داثا در کنارش نشسته است یا برای این که به او حالی کند که به خاطر او نیست که اعتصاب غذا کرده است. اغلب، خود را با این فکر مشغول می کرد و به خود تسلی خاطر میبخشید که فرمینا داثا در سرمستی جشن عروسی یا در شب های تب آلود ماه عسل، یک لحظه، آری فقط یک لحظه با عذاب وجدان به یاد شبح معشوقی بیفتد که آن طور به او اهانت کرده بود. آن وقت آن همه جشن و مسرور به او زهرمار می شد.
روز قبل از ورود به بندر کاراکولی که مقصد نهایی بود، ناخدا جشن همیشگی خداحافظی را برپا ساخت، با ارکستری از سازهای بادی که از خود خدمه تشکیل شده بود. فشفشه های رنگارنگ از جایگاه ناخدا به هوا می رفت. آن وزیر مختار انگلیسی هم به خوبی تمام ناملایمتی های سفر را تحمل کرده و از حیواناتی که اجازه نداده بودند تا با تفنگ دولول خود شکارشان کند، با دوربین عکس گرفته بود. و هر شب بلا استثناء برای صرف شام با لباسی رسمی به تن در اتاق ناهارخوری حاضر شده بود، ولی در آن جشن شب آخر لباس خاص اسکاتلندیها را پوشید؛
روز قبل از ورود به بندر کاراکولی که مقصد نهایی بود، ناخدا جشن همیشگی خداحافظی را برپا ساخت، با ارکستری از سازهای بادی که از خود خدمه تشکیل شده بود. فشفشه های رنگارنگ از جایگاه ناخدا به هوا می رفت. آن وزیر مختار انگلیسی هم به خوبی تمام ناملایمتی های سفر را تحمل کرده و از حیواناتی که اجازه نداده بودند تا با تفنگ دولول خود شکارشان کند، با دوربین عکس گرفته بود. و هر شب بلا استثناء برای صرف شام با لباسی رسمی به تن در اتاق ناهارخوری حاضر شده بود، ولی در آن جشن شب آخر لباس خاص اسکاتلندیها را پوشید؛