نام کتاب: عشق در زمان وبا
پیاده می شدند گروه روزالیا هم هست. موقعی آنها را دید که سوار قاطرها شده بودند و مثل *آمازونها* چکمه هایی به پا داشتند و چترهایی آفتابی به رنگ های خاص منطقه استوایی. آن وقت عملی را انجام داد که در روزهای گذشته جرئت نکرده بود انجام دهد. دستش را به علامت خداحافظی به طرف روزآلبا تکان داد. آن سه زن هم با هم، با تکان دادن دست، جوابش را دادند. چنان خودمانی که افسوس خورد چقدر دیر شهامت به دست آورده است. آنها را دید که به پشت آن انبار پیچیدند و قاطرهای پر از صندوق اثاثیه به دنبالشان روان بود، با جعبه های کلاه و قفس بچه. چندی نگذشت که آنها را دید که همانند یک ردیف مورچه روی لبه پرتگاه پیش می رفتند و برای ابد از زندگی او محو می شدند. حس کرد که در جهان یکه و تنها بر جای مانده است و خاطره فرمینا داثا که در آن چند روز اخیر در کمین نشسته بود، با پنجه های مرگبار خود به او حمله ور شد.
حتم داشت که او روز شنبه آینده با جشن عروسی مفصلی به خانه شوهر می رود و او که از تمام عالم بیشتر دوستش دارد و تا آخر عمر نیز دوستش خواهد داشت، حتی حق ندارد جانش را فدای او کند. حسادت که تا آن موقع فقط به صورت اشک از دل او بیرون ریخته بود، تمام وجودش را آکنده می ساخت. به درگاه پروردگار دعا می کرد که صاعقه عدالت الهی بر سر فرمینا داثا فرو آید. آری، درست موقعی که داشت سوگند عشق و اطاعت به مردی را بر زبان می آورد که فقط به خاطر یک زینت اجتماعی با او ازدواج می کرد. از تجسم عروسی دختری که می بایستی فقط عروس او می شد و بس در پوست نمی گنجید. می‌دید
زن های افسانه ای جنگجو. م.

صفحه 233 از 536