نام کتاب: عشق در زمان وبا
نشد بفهمد شریک رازی که در قلب داشت، چه کسی است. تنها چیزی که از آن زن دستگیرش شد و آن هم به این خاطر که دختر دیگر او را صدا کرده بود، نامی بود بدون نام خانوادگی: *روز آلبا.*.
هشتمین روز سفر، کشتی به اشکال از میان تنگه ای در میان صخره های مرمر عبور کرد و بعد از ظهر در *بندر ناره* لنگر انداخت. در آنجا مسافرانی پیاده می شدند که می‌بایستی سفر خود را به استان *آنتیوکیا* ادامه دهند. جایی که جنگ داخلی جدید در آن بیداد می کرد. بندر، عبارت بود از چند کلبه با طاق چوب نخل و یک انبار چوبی شیروانی دار. چند گروهان سرباز از آن جا حفاظت می کردند، سربازانی پابرهنه که چندان هم مسلح نبودند، اگرچه شایع شده بود که شورشگران مخالف دولت نقشه کشیده‌اند کشتی‌ها را غارت کنند. پشت آن کلبه های کوه‌ها سر به آسمان کشیده بودند و جلوی آنها پرتگاهی به شکل نعل اسب بود. در کشتی، خواب همه آشفته شده بود. شب هنگام حمله‌ای صورت نگرفت و به هنگام سحر، بندر تبدیل شد به یکشنبه بازار. سرخپوستان بومی نظر قربانی های عاج مصنوعی و مهرگیاه برای جادوی عشق می‌فروختند. صف قاطرها هم به چشم می خورد که آماده بودند تا سفر شش روزه سربالایی را آغاز کنند. سفری به جنگل اورکیده ها در مرکز سلسله جبال آند.
فلورنتینو آریثا در آن بالا ایستاده بود و نگاه میکرد که چگونه حمال های سیاهپوست بار مسافران را پایین می برند. روی پشت خود چینی آلات ساخت چین حمل می‌کردند، پیانوهایی برای پیردخترهای دهکده *انویگادو*، و خیلی دیر متوجه شد که بین مسافرانی که در آنجا.
Rosalba<br />Nare<br />Antioquia<br />Envigado

صفحه 232 از 536