نام کتاب: عشق در زمان وبا
آن زنی که از دوتای دیگر بزرگ تر است غیرممکن است چنان کاری کرده باشد، پس از آن، جوانترین آنها را نیز تبرئه کرد. آن که از همه خوشگل تر و در ضمن پرروتر بود. بدون دلایلی باارزش آنها را کنار زده بود. صرفا به خاطر این که با زیر نظر گرفتن آن سه زن، در ته دل امیدوار یا بهتر بگویم مطمئن بود که آن عاشق چند دقیقه ای کس دیگری نبود بجز مادر آن بچه محبوس در قفس. این فرضیه چنان او را فریب داد که متوجه شد دارد بیشتر به آن زن فکر می کند تا به فرمینا داثا، بدون این که حالیش بشود که آن زن تمام حواسش پی بچه است و بس. زن حدود بیست و پنج سال داشت با اندامی باریک و موهایی طلایی و با پلک چشمانی شبیه اهالی کشور پرتغال. از همه کس فاصله گرفته بود. نگاه سطحی هر مردی کافی بود تا درک کند که او چگونه عاشق بچه خود است. از موقع صبحانه تا موقعی که شب می‌رفتند بخوابند مدام در سالن پذیرایی گرفتار آن بچه بود. دو زن دیگر یک نوع تخته نرد چینی بازی می کردند و او هنگامی که موفق می شد بچه را بخواباند، قفس حصیری را در خنک‌ترین نقطه عرشه از سقف آویزان می کرد. ولی حتی وقتی هم که بچه در خواب بود تمام حواسش پی او بود. قفس را تکان می داد، برای او لالایی های عاشقانه زمزمه می کرد و به مشکلات سفر اهمیتی نمی داد. فلورنتینو آریثا به خود نوید می‌داد که به هر حال او دیر یا زود با حرکتی خود را لو می دهد.
به دقت زیر نظر گرفته بودش. تنفسش را در زیر آن بلوز توری می شمرد تا ببیند تغییراتی در آن حاصل می شود یا نه. نگاه می کرد تا ببیند آویز گردنبند تا چه حد تکان می خورد. از بالای کتابی که به خواندنش تظاهر می‌کرد نگاه می کرد و حتی با کمال وقاحت جای خود را در سالن پذیرایی مدام عوض می کرد تا همیشه روبرویش قرار بگیرد. ولی موفق

صفحه 231 از 536