قفس بزرگ خاص پرندگان گذاشته بودند.
چنان لباس پوشیده بودند که انگار دارند در کشتیهای اقیانوس پیمای مد روز سفر می کنند، با بالش های کوچکی در قسمت ماتحت دامنهای ابریشمی خود، با یقههایی توری که سینه شان را می پوشاند و کلاه هایی با لبه های بزرگ که رویش با گل های مصنوعی زینت داده شده بود. دو زن جوانتر، در عرض روز، چندین مرتبه لباس عوض می کردند. آن هم از سر تا پا. به نظر می رسید که در همان حینی که سایر مسافران از گرما هلاک می شدند، آنها ظاهر بهاری خود را حفظ می کردند. هر سه آنها در باز و بسته کردن چترهای کوچک آفتابی و بادبزن های پر مهارت تام داشتند. البته با آن زبان رمزی اهالی شهر ممپوس که کسی از آن سر درنمیآورد. فلورنتینو آریثا حتی موفق نشد رابطه آنها را با هم تشخیص بدهد گرچه واضح بود که هر سه از یک خانواده هستند. ابتدا فکر کرد که بلکه آن خانمی که سنش از دوتای دیگر بیشتر بود، مادر آنها باشد، ولی بعد متوجه شد که جوان تر از این حرفهاست. از آن گذشته پیراهنی نیمه سوگوارانه به تن داشت که آن دوتای دیگر به تن نداشتند. نمی فهمید چگونه امکان داشت که وقتی دوتای آنها در کابین خفته بودند، نفر سوم موفق شود کاری انجام دهد که انجام داده بود. تنها راه حل منطقی این بود که از لحظه ای غفلت، سوءاستفاده کرده باشد یا ترتیبی داده باشد که در کابین تنها بماند. متوجه شد که دوتا از آنها از کابین خارج می شوند تا روی عرشه تا دیروقت کمی هوا بخورند و سومی در کابین بالای سر بچه بیدار می ماند. ولی یک شب که هوا از همیشه گرم تر شده بود، هر سه آنها از کابین خارج شدند، بچه را هم که در آن قفس بزرگ حصیری خفته بود همراه آورده بودند و روی قفس هم یک پارچه توری انداخته بودند.
فلورنتینو آریثا با بررسی آن همه نشانه های بغرنج به این نتیجه رسید
چنان لباس پوشیده بودند که انگار دارند در کشتیهای اقیانوس پیمای مد روز سفر می کنند، با بالش های کوچکی در قسمت ماتحت دامنهای ابریشمی خود، با یقههایی توری که سینه شان را می پوشاند و کلاه هایی با لبه های بزرگ که رویش با گل های مصنوعی زینت داده شده بود. دو زن جوانتر، در عرض روز، چندین مرتبه لباس عوض می کردند. آن هم از سر تا پا. به نظر می رسید که در همان حینی که سایر مسافران از گرما هلاک می شدند، آنها ظاهر بهاری خود را حفظ می کردند. هر سه آنها در باز و بسته کردن چترهای کوچک آفتابی و بادبزن های پر مهارت تام داشتند. البته با آن زبان رمزی اهالی شهر ممپوس که کسی از آن سر درنمیآورد. فلورنتینو آریثا حتی موفق نشد رابطه آنها را با هم تشخیص بدهد گرچه واضح بود که هر سه از یک خانواده هستند. ابتدا فکر کرد که بلکه آن خانمی که سنش از دوتای دیگر بیشتر بود، مادر آنها باشد، ولی بعد متوجه شد که جوان تر از این حرفهاست. از آن گذشته پیراهنی نیمه سوگوارانه به تن داشت که آن دوتای دیگر به تن نداشتند. نمی فهمید چگونه امکان داشت که وقتی دوتای آنها در کابین خفته بودند، نفر سوم موفق شود کاری انجام دهد که انجام داده بود. تنها راه حل منطقی این بود که از لحظه ای غفلت، سوءاستفاده کرده باشد یا ترتیبی داده باشد که در کابین تنها بماند. متوجه شد که دوتا از آنها از کابین خارج می شوند تا روی عرشه تا دیروقت کمی هوا بخورند و سومی در کابین بالای سر بچه بیدار می ماند. ولی یک شب که هوا از همیشه گرم تر شده بود، هر سه آنها از کابین خارج شدند، بچه را هم که در آن قفس بزرگ حصیری خفته بود همراه آورده بودند و روی قفس هم یک پارچه توری انداخته بودند.
فلورنتینو آریثا با بررسی آن همه نشانه های بغرنج به این نتیجه رسید