انداخته شد و بدون مقدمه و هیچ گونه تعارف، اولین نزدیکی اش را تجربه کرد. هر دو خسته و نیمه جان در ژرفایی سقوط کردند که بی انتها بود و از آن بوی میگو به مشام می رسید. زن، لحظهای بر جای ماند و بعد گفت: حالا برو و همه چیز را فراموش کن، انگار نه انگار.
حمله چنان سریع و پیروزمندانه بود که نمیشد آن را به حساب یک جنون آنی از روی بیحوصلگی گذاشت، بلکه بیشک حاصل نقشه ای از پیش طراحی شده بود. این اطمینان مفتخرانه، نگرانی فلورنتینو آریثا را دوچندان ساخت. چون در اوج لذت به مسئله ای پی برده بود که نمی توانست آن را باور کند و حتی به خود بازگوید. او پی برده بود که شهوتی این طور واقعی می تواند جانشین عشق غیرواقعی فرمینا داثا بشود. به جستجوی آن زن تجاوز کننده پرداخت که شاید چاره بدبختی او را در آن غریزه یوزپلنگی خود در دست داشت. ولی موفق نشد. هر چه بیشتر جستجو می کرد از واقعیت دورتر می شد.
حمله در آخرین کابین به وقوع پیوسته بود. ولی این کابین با کابین ماقبل آخر، مجاور بود و بین آنها فقط یک در وجود داشت، طوری که هر دو کابین یک اتاق خواب واحد خانوادگی چهار تخته تشکیل می دادند. ساکنان آن کابین ها دو زن جوان بودند، به علاوه زن دیگری که گرچه از آنها بزرگتر بود ولی بسیار زیبا بود و بعد هم یک بچه که فقط چند ماه داشت. در باررانکو دِ لوبا سوار کشتی شده بودند. در آنجا کالاها و مسافران شهر *ممپوس* را سوار می کردند چون آن شهر به خاطر تلاطم رودخانه در آن نقطه، دیگر در خط سیر آن کشتیها نبود، و فلورنتینو آریثا هم صرفا به آنها نگاهی انداخته بود چون آن بچه کوچولوی خفته را در
حمله چنان سریع و پیروزمندانه بود که نمیشد آن را به حساب یک جنون آنی از روی بیحوصلگی گذاشت، بلکه بیشک حاصل نقشه ای از پیش طراحی شده بود. این اطمینان مفتخرانه، نگرانی فلورنتینو آریثا را دوچندان ساخت. چون در اوج لذت به مسئله ای پی برده بود که نمی توانست آن را باور کند و حتی به خود بازگوید. او پی برده بود که شهوتی این طور واقعی می تواند جانشین عشق غیرواقعی فرمینا داثا بشود. به جستجوی آن زن تجاوز کننده پرداخت که شاید چاره بدبختی او را در آن غریزه یوزپلنگی خود در دست داشت. ولی موفق نشد. هر چه بیشتر جستجو می کرد از واقعیت دورتر می شد.
حمله در آخرین کابین به وقوع پیوسته بود. ولی این کابین با کابین ماقبل آخر، مجاور بود و بین آنها فقط یک در وجود داشت، طوری که هر دو کابین یک اتاق خواب واحد خانوادگی چهار تخته تشکیل می دادند. ساکنان آن کابین ها دو زن جوان بودند، به علاوه زن دیگری که گرچه از آنها بزرگتر بود ولی بسیار زیبا بود و بعد هم یک بچه که فقط چند ماه داشت. در باررانکو دِ لوبا سوار کشتی شده بودند. در آنجا کالاها و مسافران شهر *ممپوس* را سوار می کردند چون آن شهر به خاطر تلاطم رودخانه در آن نقطه، دیگر در خط سیر آن کشتیها نبود، و فلورنتینو آریثا هم صرفا به آنها نگاهی انداخته بود چون آن بچه کوچولوی خفته را در
Mompas