نام کتاب: عشق در زمان وبا
می زد. هرگز کسی نفهمید که آن سه نفر قربانی وبا شده اند یا شهید راه جنگ. به هر حال آن بوی گند تهوع انگیز، خاطره فرمینا داثا را در ذهن او آلوده ساخت.
برایش این طور بود که هر مسئله ای، چه خوب و چه بد، به آن دختر مربوط می شود. شبها، وقتی کشتی لنگر می انداخت و اکثر مسافران، کلافه روی عرشه به راه می‌افتادند، او در سالن ناهارخوری در نور چراغ نفتی، رمانهای مصور مبتذلی را مرور می‌کرد که همه را از حفظ بود. چراغ ناهارخوری تنها چراغی بود که تا سحر روشن می‌ماند. هنگام مرور داستانهای غم انگیزی که بارها خوانده بودشان، شخصیت های خیالی را برمی داشت، کسانی را که می شناخت جانشینشان می کرد و حالتی جادویی به آنها می بخشید. طبعا نقش فرمینا داثا و خودش، برای آن عشق های غیرممکن و تسلی ناپذیر در نظر گرفته شده بود. بعضی شبها هم برای او نامه‌هایی پر از دلتنگی می نوشت که بعد پاره شان می کرد و در رودخانه می ریخت و آب، آن تکه ها را به سوی او می برد. ساعات سخت سفر را این گونه می گذراند. گاه نقش یک شاهزاده محجوب را بازی می کرد و گاه یک نجیب زاده عاشق و بی باک. گاه هم نقش خودش را به خود می داد: عاشقی در حال فراموشی که تمام وجودش آتش گرفته است. وقتی نسیم آغاز می شد آن وقت می رفت تا روی صندلی راحتی روی عرشه بنشیند و چرتی بزند.
یک شب که زودتر از معمول مطالعه را به پایان رسانده بود و بی اراده به سمت دستشویی می رفت، همان طور که از اتاق ناهارخوری خلوت رد می شد، دری باز شد، دستی همانند پنجه یک شاهین آستین پیراهنش را چنگ زد، او را به داخل کابین کشاند و در را بست. در ظلمت فقط موفق شد بدن زنی را حس کند که با عرقی گرم پوشیده شده بود. به روی تخت

صفحه 228 از 536