که برایشان مقدور بود، آماده خواب میشدند؛ از ملافه سفری خود و از پشه بند هم استفاده میکردند. کسانی که ننو داشتند آن را در سالن آویزان می کردند و کسانی هم که هیچ چیز نداشتند روی میزهای اتاق ناهارخوری می خوابیدند و رومیزی را روی خود می انداختند. رومیزیهایی را که در طول سفر فقط دو بار تعویضشان می کردند. فلورنتینو آریثا بیشتر شبها را بیدار بود و به نظرش می رسید که از میان نسیم خنک رودخانه، صدای فرمینا داثا را می شنود. تنهایی خود را با خاطره او پر می کرد. صدای آواز او را از میان نفس نفس زدن کشتی می شنید. کشتی مثل یک حیوان عظیمالجثه از میان ظلمت پیش میرفت و راه خود را باز می کرد. بعد اولین رشته های صورتی رنگ در افق پدیدار میگشت و روز جدید، ناگهان روی دشت های متروک و مردابهای مه آلود، منفجر می شد. آن وقت بار دیگر به عقل مادرش آفرین میگفت و میدید شهامت تحمل فراموشی را به دست می آورد.
بعد از سه روز حرکت بر آب صاف و آرام، سواحل شنی پیش بینی نشده و سراشیبیهای غیر مترقبه کشتیرانی را سخت مشکل کرد. رودخانه متلاطم شد و در میان جنگلی از درختان عظیمالجثه تنگتر و تنگ تر شد. گاه در ساحل در کنار هیزمهایی که برای کوره کشتی در نظر گرفته شده بود، یک کلبه کاهی به چشم میخورد. صدای داد و فریاد طوطی ها و جیغ های رسواکننده میمونهای نامرئی گرمای ظهر را تشدید میکرد. شبها، برای خوابیدن باید لنگر می انداختند و آن وقت همان زنده بودن هم غیرقابل تحمل می شد. بوی بد گوشتهایی که روی هرهها گذاشته شده بودند تا خشک شوند به گرمای شدید و حمله پشهها افزوده می شد. اکثر مسافران، به خصوص آنهایی که اروپایی بودند، از کابینهای بدیوی خود بیرون میزدند و قدم زنان روی عرشه شب را به صبح
بعد از سه روز حرکت بر آب صاف و آرام، سواحل شنی پیش بینی نشده و سراشیبیهای غیر مترقبه کشتیرانی را سخت مشکل کرد. رودخانه متلاطم شد و در میان جنگلی از درختان عظیمالجثه تنگتر و تنگ تر شد. گاه در ساحل در کنار هیزمهایی که برای کوره کشتی در نظر گرفته شده بود، یک کلبه کاهی به چشم میخورد. صدای داد و فریاد طوطی ها و جیغ های رسواکننده میمونهای نامرئی گرمای ظهر را تشدید میکرد. شبها، برای خوابیدن باید لنگر می انداختند و آن وقت همان زنده بودن هم غیرقابل تحمل می شد. بوی بد گوشتهایی که روی هرهها گذاشته شده بودند تا خشک شوند به گرمای شدید و حمله پشهها افزوده می شد. اکثر مسافران، به خصوص آنهایی که اروپایی بودند، از کابینهای بدیوی خود بیرون میزدند و قدم زنان روی عرشه شب را به صبح