ادرار قلمی و پشه بند. تمام این چیزها در یک حصیر پیچیده شده بود که از دو طرف دو طناب داشت تا در صورت لزوم بتوان آن را مثل ننو به جایی آویزان کرد. فلورنتینو آریثا نمی خواست آن را همراه ببرد چون فکر میکرد که امری است بیهوده و کابین ها تماما به تختخواب مجهزند، ولی از همان شب اول مجبور شد بار دیگر از عقل مادرش سپاسگزاری کند. در واقع، در لحظه آخر، مسافری بسیار خوش پوش سوار کشتی شد. همان روز، کله سحر با یک کشتی از اروپا وارد شده بود. استاندار خودش شخص او را همراهی کرده بود. مسافر می خواست بلافاصله سفر خود را ادامه دهد، همسر و دخترش نیز همراهش بودند. با یک مستخدم که فراک به تن داشت و هفت صندوق که دستگیرههایش طلایی بود و به سختی توانستند آنها را از پلکان رد کنند. ناخدا که مردی بود عظیم الجثه و اهل کوراسائو موفق شد از حس وطن پرستی مسافران سوء استفاده کند و آن مسافران پیش بینی نشده را به بهترین نحوی سر و سامان بدهد. با زبان اهالی کوراسائو که مخلوطی بود از زبان اسپانیولی، پرتغالی و هلندی، برای فلورنتینو آریثا توضیح داد که آن آقا، وزیر مختار تازه وارد است. اهل انگلستان است و دارد به پایتخت می رود. به او خاطرنشان ساخت که چگونه آن کشور در استقلال از سلطه اسپانیولیها، کمکشان کرده است و در نتیجه هر نوع از جان گذشتگی برای چنین خانواده شریفی کم است. می بایستی در این کشور از خانه خودشان هم بیشتر در رفاه و آسایش باشند. طبعا فلورنتینو آریثا از کابین خود صرف نظر کرد.
در ابتدا چندان احساس تأسف نکرد و ناراحت نشد، چون در آن فصل از سال، رودخانه پرآب بود و کشتی، در دو شب اول، بلامانع و آرام راه خود را پیمود. ساعت پنج بعدازظهر، پس از شام، مأموران کشتی رختخواب سفری تاشو و پارچه ای را تقسیم کردند. مسافران در هر جایی
در ابتدا چندان احساس تأسف نکرد و ناراحت نشد، چون در آن فصل از سال، رودخانه پرآب بود و کشتی، در دو شب اول، بلامانع و آرام راه خود را پیمود. ساعت پنج بعدازظهر، پس از شام، مأموران کشتی رختخواب سفری تاشو و پارچه ای را تقسیم کردند. مسافران در هر جایی