نام کتاب: عشق در زمان وبا
سردسیر روسیه بود و یک پالتو با یقه خز مصنوعی که امتحان خود را در ماه های ژانویه منجمد کننده منطقه باواریا در آلمان، پس داده بود. عمویش لئون دوازدهم هم دو دست کت و شلوار از پارچه ای ضخیم و یک جفت گالش که به برادر بزرگش تعلق داشت به او هدیه کرد و علاوه بر اینها در اولین کشتی ای که به آنجا می رفت یک کابین برایش در نظر گرفت. ترانزیتو آریثا لباس ها را به اندازه پسرش کوچک کرد، چون او مثل پدرش درشت هیکل نبود و از آن مرد آلمانی هم قدش کوتاه تر بود. برایش جوراب پشمی و زیرشلواری های بلند خرید تا در آن محل سردسیر، خیلی عذاب نکشد. فلورنتینو آریثا از بس زجر کشیده بود، قلبش دیگر سنگ شده بود. به تهیه و تدارک سفر چنان نگاه می کرد که انگار مرده‌ای است شاهد مراسم تشییع جنازه خودش. به هیچ کس نگفت که دارد آنجا را ترک می کند، از هیچ کس خداحافظی نکرد. با اراده ای آهنین آن را در دل نگاه داشت، همان طور که عشقش را برای مادرش فاش کرده بود و بس. ولی شب قبل از سفر، به عمد دست به عملی جنون آمیز زد که از قلبش سرچشمه می گرفت و امکان داشت به قیمت جانش تمام شود. ساعت دوازده نیمه شب، کت و شلوار آبرومندانه خود را که فقط روزهای یکشنبه به تن می کرد، پوشید و به زیر بالکن فرمینا داثا رفت تا برایش به تنهایی با ویلون آن آهنگ والسی را بزند که شخصا برای او ساخته بود. آهنگی که برای مدت سه سال کلید رمز همدستی آنها بود. همان طور که آهنگ را می نواخت زیر لبی برای خودش اشعار آن را زمزمه می کرد. ویلون از اشکهای او خیس شده بود. چنان با احساسات می‌نواخت که از همان نت های اولیه، سگهای خیابان شروع کردند به زوزه کشیدن و بعد آن زوزه به تمام سگ های شهر سرایت کرد. و بعد رفته رفته با جادوی موسیقی همه آرام گرفتند و والس با سکوتی مافوق الطبیعه خاتمه یافت.

صفحه 221 از 536