حیله های خاص آنها متوسل شد، ولی بی فایده بود. متوجه شد که او دیگر حرف نمیزند، دیگر به غذا لب نمی زند و شبها بیدار میماند و یک بند اشک می ریزد. یک هفته طول کشید تا موفق بشود یک لقمه غذا به دهان او بگذارد. آن وقت با لئون دوازدهم لوآیسا، تنها برادری از آن سه برادر که هنوز در قید حیات بود، صحبت کرد. بدون آن که دلیلش را توضیح دهد از او تقاضا کرد تا به برادرزاده خود در آن شرکت کشتیرانی، شغلی بدهد. البته در صورت لزوم در جایی دورافتاده، در آن جنگل های اطراف رودخانه ماگدالنا، جایی که نه پست وجود داشته باشد و نه تلگراف و کسی از اهالی این شهر لعنتی نتواند خبری از این جا به گوش او برساند. عمویش به بیوه برادر خود اعتنایی نکرد و چنان شغلی به او نداد، اما از آنجا که چشم دیدن برادرزاده حرامزاده خود را نداشت، در شهر بسیار زیبای *ویا دِ لیوا* برایش در تلگرافخانه شغلی پیدا کرد؛ شهری بود که تا آن جا بیست روز فاصله داشت و تقریبا سه هزار متر بلندتر از کوچه پنجره ها.
فلورنتینو آریثا چیزی از آن سفر شفابخش حالیش نشد. ولی به هر حال هرگز آن را فراموش نکرد، درست مثل تمام وقایعی که در آن دوران برایش پیش آمد، او همه چیز را در زیر ذره بین بسیار نازکی از بدبختی خود می دید. وقتی تلگراف پذیرشش در آن شغل را دریافت کرد، چندان اهمیتی نداد. ولی لوتار توگوت با منطقی المانی متقاعدش ساخت که در آنجا آینده ای درخشان در انتظارش است. به او گفت: «تلگراف، شغل آتیه است.» بعد یک جفت دستکش به او هدیه کرد که از داخل با پشم خرگوش آستر شده بود. به اضافه یک کلاه پشمی که مناسب مناطق
فلورنتینو آریثا چیزی از آن سفر شفابخش حالیش نشد. ولی به هر حال هرگز آن را فراموش نکرد، درست مثل تمام وقایعی که در آن دوران برایش پیش آمد، او همه چیز را در زیر ذره بین بسیار نازکی از بدبختی خود می دید. وقتی تلگراف پذیرشش در آن شغل را دریافت کرد، چندان اهمیتی نداد. ولی لوتار توگوت با منطقی المانی متقاعدش ساخت که در آنجا آینده ای درخشان در انتظارش است. به او گفت: «تلگراف، شغل آتیه است.» بعد یک جفت دستکش به او هدیه کرد که از داخل با پشم خرگوش آستر شده بود. به اضافه یک کلاه پشمی که مناسب مناطق
Villa De Leyva