نام کتاب: عشق در زمان وبا
اعتراف کرد که وقتی در کالسکه دکتر خوونال اوربینو چشمان خود را با دستمال بسته بود، برق دندانهای کامل او را از میان لبهای قرمزش دیده و حس کرده بود که سخت دلش می خواهد سراپایش را بوسه دهد و یکجا ببلعدش. فرمینا داثا روی خود را به سمت دیوار چرخاند و بدون این که او را برنجاند، درست برعکس، با تبسمی به روی لب ولی از صمیم قلب با گفتن جمله ای، گفتگو را خاتمه داد. گفت: «چه پتیاره ای هستی!»
خوابش آشفته شده بود. همه جا دکتر خوونال اوربینو را می دید. می دید که دارد می‌خندد، دارد آواز می خواند و با آن چشمان بسته از میان دندانهایش جرقه های *گوگرد بیرون می زند.* داشت با لهجه ای خاص او را مسخره می کرد و کالسکه اربابی به سمت قبرستان فقرا بالا می رفت. خسته و هلاک خیلی قبل از سحر، از خواب بیدار شد و با چشمانی بسته، بیدار ماند و به سال های بی شماری فکر کرد که هنوز از عمرش باقی مانده بود. وقتی ئیلده براندا به حمام رفته بود با عجله نامه ای نوشت، آن را با عجله تا کرد و با عجله در پاکتی گذاشت و قبل از این که ئیلده براندا از حمام خارج شود، توسط گالا پلاسیدیا برای دکتر خوونال اوربینو فرستاد. از آن نامه های مخصوص خودش. کلمه ای کم یا زیاد نداشت. نوشته بود: آقای دکتر، به روی چشم، با پدرم صحبت خواهم کرد.
وقتی فلورنتینو آریثا شنید که فرمینا داثا قرار است با پزشکی سعادتمند و مشهور ازدواج کند (دکتری که در اروپا تحصیل کرده و به رغم سن و سال کم بسیار سرشناس شده بود)، دیگر هیچ نیرویی قادر نبود از نومیدی مطلق بیرونش بکشد. ترانزیتو آریثا هر چه از دستش بر می آمد برای تسلی خاطر او انجام داد. مثل یک معشوقه رفتار کرد و به تمام
در خرافات می گویند که ابلیس از دهانش گوگرد بیرون می زند. م.

صفحه 219 از 536