شده که مبادا او واقعا زیردامنی اش را در آورد. ئیلده یراندا حالت جدی به خود گرفت و با اشاره از او پرسید: «باید چه کار کنیم؟» فرمینا هم با اشاره جواب داد که اگر فورا به خانه برنگردند خودش را از کالسکه به بیرون پرت میکند.
دکتر گفت: «من منتظرم.»
ئیلده براندا گفت: «حالا می توانید نگاه کنید.»
دکتر خوونال اوربینو وقتی دستمال را از روی چشم باز کرد فهمید که بازی خاتمه یافته است. گرچه پایان آن چندان مورد دلخواه او نبود. با اشاره ای به کالسکه چی، کالسکه عقب گرد کرد و وارد پارک انجیل نویسان شد، درست در ساعتی که مأمور شهرداری چراغ های خیابانها را روشن می کرد. ناقوس کلیساها برای نماز غروب به صدا درآمده بودند. ئیلده براندا با عجله از کالسکه پایین پرید، از این که دختر عمه اش را ناراحت کرده بود، کمی ناراحت بود. با دکتر خیلی خودمانی دست داد و خداحافظی کرد. فرمینا هم از او تقلید کرد، ولی وقتی خواست دست خود را در آن دستکش ابریشمی عقب بکشد، دکتر اوربینو انگشت سبابهاش را فشار داد و گفت: «من همچنان در انتظار جواب شما هستم.»
آن وقت فرمینا داثا به شدت دست خود را عقب کشید و دستکش خالی، در دست دکتر باقی ماند. دختر هم بلافاصله آن را پس گرفت. بدون آنکه شام بخورد به بستر رفت. ئیلده براندا بعد از آن که همراه گالا پلاسیدیا در آشپزخانه شام خورد انگار نه انگار که خبری شده باشد پا به اتاق خواب گذاشت و با آن طنازی طبیعی خود درباره وقایع بعدازظهر صحبت کرد. عقیده اش را نسبت به دکتر اوربینو، از نظر او مخفی نگه نداشت، گفت که چه مرد خوش پوش و دلپذیری است. فرمینا داثا حوصله جواب دادن نداشت و سخت بدخلق بود. در لحظه ای هم ئیلده براندا
دکتر گفت: «من منتظرم.»
ئیلده براندا گفت: «حالا می توانید نگاه کنید.»
دکتر خوونال اوربینو وقتی دستمال را از روی چشم باز کرد فهمید که بازی خاتمه یافته است. گرچه پایان آن چندان مورد دلخواه او نبود. با اشاره ای به کالسکه چی، کالسکه عقب گرد کرد و وارد پارک انجیل نویسان شد، درست در ساعتی که مأمور شهرداری چراغ های خیابانها را روشن می کرد. ناقوس کلیساها برای نماز غروب به صدا درآمده بودند. ئیلده براندا با عجله از کالسکه پایین پرید، از این که دختر عمه اش را ناراحت کرده بود، کمی ناراحت بود. با دکتر خیلی خودمانی دست داد و خداحافظی کرد. فرمینا هم از او تقلید کرد، ولی وقتی خواست دست خود را در آن دستکش ابریشمی عقب بکشد، دکتر اوربینو انگشت سبابهاش را فشار داد و گفت: «من همچنان در انتظار جواب شما هستم.»
آن وقت فرمینا داثا به شدت دست خود را عقب کشید و دستکش خالی، در دست دکتر باقی ماند. دختر هم بلافاصله آن را پس گرفت. بدون آنکه شام بخورد به بستر رفت. ئیلده براندا بعد از آن که همراه گالا پلاسیدیا در آشپزخانه شام خورد انگار نه انگار که خبری شده باشد پا به اتاق خواب گذاشت و با آن طنازی طبیعی خود درباره وقایع بعدازظهر صحبت کرد. عقیده اش را نسبت به دکتر اوربینو، از نظر او مخفی نگه نداشت، گفت که چه مرد خوش پوش و دلپذیری است. فرمینا داثا حوصله جواب دادن نداشت و سخت بدخلق بود. در لحظه ای هم ئیلده براندا