نام کتاب: عشق در زمان وبا
کرد که دیگر نمی تواند آن چکمه ها را تحمل کند.
دکتر اوربینو گفت: «کار بسیار ساده ای است، ببینیم چه کسی اول می شود.»
شروع کرد به باز کردن بند کفش های خودش و ئیلده براندا هم آن مسابقه را پذیرفت. ولی برایش چندان آسان نبود چون با آن سینه بند تنگ نمی توانست خوب خم بشود. ولی دکتر اوربینو به عمد باز کردن بند کفش هایش را کند کرده بود تا این که دختر از زیر دامن، با خنده ای پیروزمندانه چکمه ها را از پا در آورد و بالا کشید، درست مثل ماهی ای که با قلاب از آب بیرون کشیده شود. آن وقت هر دوی آنها به فرمینا نگاه کردند و نیمرخ زیبای او را دیدند که به پرنده ای کوچک و ظریف می ماند. آن همه زیبایی در زمینه حریق غروب. به خاطر سه مسئله اوقاتش به شدت تلخ شده بود: موقعیت ناشایسته ای که در آن گیر کرده بود، رفتار آزادانه و شوخ ئیلده براندا و بعد هم اطمینان این که کالسکه بیخودی راه خود را دور می کرد تا زمان رسیدن به مقصد را طول بدهد. ولی ئیلده براندا که دیگر قادر نبود جلوی خود را بگیرد، گفت: «حالا می فهمم که آنچه مرا عذاب می دهد چکمه ها نبودند، تقصیر از قفس فلزی است که مثل سیم خاردار مرا در خود حبس کرده است.»
دکتر اوربینو که فهمید منظورش آن زیردامنی فلزی است، دم را غنیمت شمرد و گفت: «چاره اش بسیار آسان است. آن را از تن درآورید.»
با حرکتی سریع مثل شعبده بازان دستمال خود را از جیب درآورد و چشمان خود را با آن بست. گفت: «من نگاه نمی‌کنم.»
دستمال، لبهایش را میان ریش مشکی و سبیل چخماقی واضح تر کرد. دختر یکمرتبه حس کرد که سخت دستپاچه شده است. نگاهی به فرمینا انداخت و این بار دید که او عصبانی نیست و فقط سخت وحشتزده

صفحه 217 از 536