نام کتاب: عشق در زمان وبا
علاقه آن مرد به خودش بر زبان نیاورد. ئیلده براندا هم او را از یاد برده بود، ولی وقتی دید که او یک پا روی رکاب و یک پا معلق در هوا در مقابل در کالسکه اش چون شاهزاده ای افسانه ای ظاهر شد، دریافت که عذر و بهانه دختر عمه اش بی مورد است.
دکتر خوونال اوربینو گفت: «لطفا سوار شوید. شما را به هر جایی که می خواهید می‌رسانم.»
فرمینا داثا با حرکت دستش دعوت او را رد کرد، ولی ئیلده براندا قبول کرده بود. دکتر خوونال اوربینو پیاده شد و با نوک انگشتان، بدون این که واقعا به او دست زده باشد، کمکش کرد تا سوار شود. فرمینا هم که دیگر چاره ای نداشت به دنبال او بالا رفت. چهره‌اش سخت گلگون شده بود.
خانه چندان دور نبود. آن دو دختر متوجه نشدند که دکتر اوربینو با کالسکه چی ساخت و پاخت کرده بود، چون کالسکه بیش از نیم ساعت طول داد تا به مقصد برسد. آنها روی نیمکت و دکتر روی صندلی مقابل نشسته بود، خلاف جهت حرکت کالسکه. فرمینا سر خود را به طرف پنجره کالسکه برگردانده و به خلأ خیره مانده بود. ئیلده براندا احساس سرمستی می کرد و دکتر اوربینو از سرمستی او سرمست تر بود. تا کالسکه راه افتاد دختر بوی گرم چرم های صندلی‌ها و تشکچه‌ها را حس کرد و از خود پرسید که چه جای خوبی است، دلت می خواهد تا آخر عمر همین جا بمانی. چندی نگذشت که سر صحبت دکتر و ئیلده براندا باز شد، شوخی می کردند و سر به سر هم می گذاشتند، درست مثل دو دوست قدیمی. شروع کردند به یک بازی عامیانه. به هر جمله یک جمله عوامانه اضافه می کردند. وانمود می کردند که فرمینا داثا از آن بازی چیزی سر درنمی‌آورد، گرچه می دانستند که به خوبی آن را می فهمد، بلکه حتی بازی را دنبال هم می کند و آنها هم درست به همان منظور، بازی را ادامه می دادند. در لحظه ای پس از مدتی خنده و شوخی، ئیلده براندا اعتراف

صفحه 216 از 536