نام کتاب: عشق در زمان وبا
کردند غش غش خندیدند چون دیدند که چقدر به عکس های مقوایی قهوه ای رنگ مادربزرگ‌هایشان شبیه شده‌اند. کرکرکنان و با خوشحالی تمام رفتند تا مهم ترین عکس زندگیشان را بیندازند. گالا پلاسیدیا از بالکن آنها را نگاه می کرد: از پارک می‌گذشتند، چتر کوچک آفتابی در دست داشتند و سعی می کردند با آن چکمه های پاشنه بلند تعادل خود را حفظ کنند و با آن زیردامنی های فلزی پیش بروند؛ زیردامنی ای درست مثل حلقه های فلزی اسباب بازی بچه‌ها. از آن بالا برایشان دعا خواند تا خداوند یاورشان باشد و عکس‌هایشان خوب از آب دربیاید.
جلوی عکاسخانه عکاس بلژیکی بسیار شلوغ بود. داشتند از *بنی سنتنو* عکس می‌انداختند که در همان روزها در مسابقات بوکس، در پاناما، قهرمان شده بود. شلوار کوتاه بوکس به پا داشت و دستکش های بادکرده به دست، تاجی هم روی سر داشت. عکس انداختن از او چندان آسان نبود، باید نفس در سینه حبس می کرد و تکان نمی‌خورد، ولی طرفدارانش چنان همهمه‌ای راه انداخته بودند و آنقدر از او تعریف و تمجید می کردند که طاقت نمی آورد و برای خشنودی آنها شروع می کرد به نمایش بوکس بازی. وقتی نوبت به دو دختر رسید آسمان ابری شده بود و به نظر می رسید که به زودی باران خواهد گرفت. ولی آن دو گذاشتند تا به چهره آنها نشاسته بمالند و با حالتی بسیار طبیعی به یک ستون مرمر تکیه دادند و موفق شدند حتی بیش از حد لازم، بی حرکت بمانند. عکسی شد ابدی. وقتی ئیلده براندا تقریبا در صدسالگی در مزرعه فلورس دِ ماریا از جهان رفت، در گنجه ای که در اتاق خوابش بود و در آن همیشه قفل بود، آن عکس را یافتند که بین ملافه های معطر مخفی کرده بود. در
Beny Centeno

صفحه 214 از 536