نام کتاب: عشق در زمان وبا
داثا زودگذر بود و با پایان هر درس پایان می یافت. ئیلده براندا با ورود خود می‌خواست در خانه را بگشاید و هوای آنجا را عوض کند. می خواست نوازندگان را همراه با ترقه‌ها و قلعه های ساخته شده از مواد محترقه که پدرش می فرستاد، به آنجا بکشاند و با طوفانی مهیج، روح مرده و موریانه زده دختر عمه را زنده کند، ولی چندی نگذشت که متوجه شد تمام آن نقشه‌ها بیهوده است، دلیل آن هم بسیار ساده بود: کسی را نداشتند تا دعوت کنند.
به هر حال خود او بود که موفق شد دختر عمه اش را بار دیگر به شوق زندگی را دارد. بعدازظهرها پس از کلاس نقاشی، می خواست که او راهنما بشود و شهر را نشانش دهد. فرمینا داثا راهی را با او پیمود که هر روز با عمه اش اسکولاستیکا می پیمود. آن نیمکتی را به او نشان داد که فلورنتینو روی آن در پارک می نشست و در انتظار عبور او وانمود می کرد کتاب می خواند. خیابان‌هایی که او دنبالش راه می افتاد، مخفیگاه های نامه‌هایشان، آن ساختمان شوم زندان دادگاه کشیش‌ها که بعد تعمیر و به شبانه روزی مریم مقدس تبدیل شده بود و با تمام وجودش از آن نفرت داشت. از تپه ای بالا رفتند که روی آن قبرستان فقرا قرار داشت، جایی که فلورنتینو آریثا برایش ویلون مینواخت و جهت باد را خوب در نظر می‌گرفت تا او بتواند صدای آهنگ را از بستر خود بشنود. و در آن پایین تمام شهر تاریخی گسترده شده بود. سقف‌هایی با سفالهای شکسته، دیوارهایی که انگار موریانه جویده بودشان، ویرانه قلعه ها که علف هرزه رویشان را پوشانده بود، جزایر آن طرف خلیج، زاغه های مردم فلک زده در کنار مرداب‌ها، و کارائیب بی انتها.
شب کریسمس برای مراسم نماز نیمه شب به کلیسای جامع رفتند. فرمینا روی نیمکتی نشست که قبلا روی آن می نشست تا صدای موسیقی

صفحه 212 از 536