نام کتاب: عشق در زمان وبا
شب ها همیشه بدون این که مست باشد به خانه بر می گشت تا دخترش را از خواب بیدار نکند؛ اولین استکان عرق رازیانه را صبح، همین که چشم از خواب می گشود، بالا می انداخت و ته سیگار برگ خاموش خود را می جوید و در عرض روز هم اینجا و آنجا چند استکان دیگر عرق می نوشید، اما مست نمی شد. با این حال یک شب، فرمینا صدای ورود او را شنید، قدم‌هایش روی پلکان مثل قدم برداشتن قزاق‌ها بود، صدای نفس نفس زدنش در راهروی طبقه دوم پیچید. با کف دست روی در اتاق خواب او ضربه زد. در را به رویش گشود و برای اولین بار از دیدن چشم های او که چپ شده بودند و از کلماتش که نامفهوم بودند، وحشتزده شد.
گفت: «نابود شدیم. نیست و نابود شدیم. بهتر است تو هم این را بدانی»
فقط همین را گفت. دیگر هم آن جمله را تکرار نکرد، خبری هم نشد تا نشان دهد که آیا راست می‌گفته است یا نه. ولی بعد از آن شب، فرمینا داثا حس کرد که در جهان یکه و تنهاست. در برزخی اجتماعی می زیست. همکلاسی های سابق او در بهشتی زندگی می کردند که در آن به روی او بسته بود. به خصوص بعد از آبروریزی اخراج او از مدرسه. با همسایه‌ها هم رابطه ای نداشت. آنها فقط او را در اونیفورم مدرسه دیده بودند، بدون داشتن گذشته و خاطره ای مشترک. جهان پدرش نیز مملو بود از تجار، باربرهای کشتی‌ها و پناهندگان جنگی که در کافه کشیش‌ها دور هم گرد می آمدند؛ فقط یک مشت مرد. در سال آخر، درس های نقاشی کمی از تنهایی او کاسته بود. معلمش که ترجیح می داد همزمان به چند شاگرد درس بدهد، اغلب شاگردان دیگری را هم به اتاق خیاطی می آورد؛ دخترانی که موقعیت اجتماعی خاصی نداشتند و رفاقتشان برای فرمینا

صفحه 211 از 536