رابطه او با پدرش، بعد از تبعید عمه اسکولاستیکا، بسیار سرد و بدون علاقه بود؛ اما راهی برای همزیستی مسالمت آمیز پیدا کرده بودند. وقتی دختر صبح ها از رختخواب بیرون می آمد، پدر از خانه خارج شده و پی کار خود رفته بود. با این حال به ندرت پیش می آمد که سر میز ناهار که همیشه برایش نوعی تشریفات محسوب می شد، حضور نداشته باشد، گرچه فقط لقمه ای به دهان می گذاشت و بس. در واقع در آن کافه کشیشها همراه لیوان مشروب قبل از غذا شکمش را خوب با مزه های خوشمزه اسپانیولی پر می کرد. شام هم نمی خورد. بشقابش را روی میز می گذاشتند. همه چیز را با هم در یک بشقاب می ریختند و یک بشقاب هم وارونه رویش میگذاشتند. گرچه می دانستند برای شام آن را نمی خورد و می بایستی صبح روز بعد آن را به عنوان صبحانه برایش گرم کنند. هفته ای یک بار مخارج خانه را به دخترش می داد. مخارج را خودش به خوبی حساب می کرد و دختر نیز عاقلانه خرج می کرد. اگر خرجی اضافی پیش می آمد، بدون چک و چانه پول را با لطف و مهربانی پرداخت میکرد. هرگز از دخترش حساب پس نمی خواست. با این حال دختر چنان به دقت هر چیزی را در سیاهه می نوشت که انگار باید در دادگاه مذهبی جواب پس بدهد. پدرش هرگز برایش از ماهیت شغل خود چیزی تعریف نکرده بود. هرگز او را به محل کارش در بندر نبرده بود. محل کارش در محلهای بسیار بدنام قرار داشت و ورود به آن برای دختر خانم های خانواده های محترم ممنوع بود، حتی اگر پدر خودشان همراهیشان میکرد. لورنزو داثا هیچ وقت قبل از ساعت ده شب به خانه برنمی گشت. ساعت ده، در دوران آرام جنگ، ساعت آغاز حکومت نظامی بود و او تا آخرین لحظه در کافه کشیش ها می ماند و بازی میکرد. انواع و اقسام بازی ها را بلد بود و استاد خوبی برای یاد دادن به بقیه بود.