آریثا ابتدا چند جای آن را تصحیح کرد، بعضی از لغات را خط زد، لغات دیگری به جای آنها نوشت، بعد دید که روی صفحه کاغذ دیگر جایی باقی نمانده است. عاقبت آن کاغذ را پاره کرد و متن تلگراف را خودش نوشت. دختر بسیار متأثر شده بود و وقتی از تلگرافخانه بیرون آمده بود کم مانده بود اشکش روان شود.
به فرمینا داثا گفت: «زشت و غم انگیز است، ولی یکپارچه عشق است.»
آنچه بیش از همه ئیلده براندا را تحت تأثیر قرار داده بود انزوای دختر عمه اش بود. به او گفت که به دختر ترشیده ای که فقط بیست سال دارد شبیه شده است. برای ئیلده براندا که به خانواده پرجمعیت و پراکنده عادت داشت و در خانه ای زندگی کرده بود که هیچ کس دقیقا نمی دانست چند نفر در آن زندگی میکنند و چند نفر سر میز شام و ناهار حاضر می شوند، فهم این که چطور دختری به سن و سال او می تواند آن طور گوشه گیر شده باشد، بسیار ثقیل بود. واقعیت این بود که دختر عمه اش از ساعت شش صبح که بیدار می شد تا وقتی که شب چراغ روی میز کنار تخت را خاموش می کرد، تمام تلاشش در این خلاصه می شد که خود را به نحوی مشغول کند و متوجه گذشت زمان نشود. زندگی از بیرون بر او تحمیل می شد و آزارش می داد. ابتدا بانگ خروس ها و بعد مردک شیر فروش که به در ضربه می زد و از خواب میپراندش. بعد زن ماهی فروش در می زد و ماهی های نیمه جان خود را که روی زمینه ای از خزه جای داده بود عرضه می کرد و بعد زنهای فروشنده دیگری که سبزیجات ماریا لاباخا و میوه جات سان خاسینتو می فروختند. و همین طور در طی روز، مدام در می زدند: گداها، دخترانی که بلیت بخت آزمایی می فروختند، راهبههایی که برای خیریه اعانه جمع
به فرمینا داثا گفت: «زشت و غم انگیز است، ولی یکپارچه عشق است.»
آنچه بیش از همه ئیلده براندا را تحت تأثیر قرار داده بود انزوای دختر عمه اش بود. به او گفت که به دختر ترشیده ای که فقط بیست سال دارد شبیه شده است. برای ئیلده براندا که به خانواده پرجمعیت و پراکنده عادت داشت و در خانه ای زندگی کرده بود که هیچ کس دقیقا نمی دانست چند نفر در آن زندگی میکنند و چند نفر سر میز شام و ناهار حاضر می شوند، فهم این که چطور دختری به سن و سال او می تواند آن طور گوشه گیر شده باشد، بسیار ثقیل بود. واقعیت این بود که دختر عمه اش از ساعت شش صبح که بیدار می شد تا وقتی که شب چراغ روی میز کنار تخت را خاموش می کرد، تمام تلاشش در این خلاصه می شد که خود را به نحوی مشغول کند و متوجه گذشت زمان نشود. زندگی از بیرون بر او تحمیل می شد و آزارش می داد. ابتدا بانگ خروس ها و بعد مردک شیر فروش که به در ضربه می زد و از خواب میپراندش. بعد زن ماهی فروش در می زد و ماهی های نیمه جان خود را که روی زمینه ای از خزه جای داده بود عرضه می کرد و بعد زنهای فروشنده دیگری که سبزیجات ماریا لاباخا و میوه جات سان خاسینتو می فروختند. و همین طور در طی روز، مدام در می زدند: گداها، دخترانی که بلیت بخت آزمایی می فروختند، راهبههایی که برای خیریه اعانه جمع