نام کتاب: عشق در زمان وبا
دختر عمه خود به موقع، سر فراموشی را کلاه بگذارد. با تلگرافچی فونکا هم قرار و مدار گذاشته بود تا تلگراف های او را با احتیاط هر چه تمام تر برایش به آنجا بفرستد. به همین دلیل بود که وقتی فهمید فرمینا داثا، فلورنتینو آرثا را رد کرده است بسیار نومید و مایوس شد. از آن گذشته ئیلده‎‌ براندا عقیده‌ای جهانی در مورد عشق داشت. معتقد بود که هر چه بر سر عشق یک نفر بیاید به تمام عشق های جهان سرایت می کند و همه همان طور می شوند. با تمام این احوال از نقشه خود منصرف نشد. با شهامتی گستاخانه به تنهایی به تلگرافخانه رفت و باعث وحشت فرمینا داثا شد. به آنجا رفته بود تا دل فلورنتینو آرثا را به دست بیاورد و با او همدست شود.
به سختی توانست او را بشناسد. چون به هیچ وجه ربطی به آن تصویری که از طریق فرمینا داثا از او برای خودش مجسم کرده بود، نداشت. با نگاه اول به نظرش غیرممکن رسید که دختر عمه اش به خاطر آن کارمند ناچیز در آستانه دیوانگی بوده باشد. کارمندی دون پایه، مثل سگی کتک خورده، با لباسی که شایسته یک خاخام از مقام افتاده بود و رفتارش چنان رسمی بود که ممکن نبود بتواند قلب هیچ موجودی را بلرزاند. ولی چندی نگذشت که دید آن برداشت اولیه بس اشتباه بوده است. چون فلورنتینو آریثا خود را تمام و کمال در اختیار او گذاشت، بدون این که حتی فهمیده باشد او چه کسی است. هرگز هم نفهمید. هیچ کس مثل او قادر نبود آن عشق را درک کند، در نتیجه نه سؤال کرد که آن مرد کیست و نه خواهان نشانی او شد. فقط به او گفت تا هر چهارشنبه بعداز ظهر به تلگرافخانه بیاید تا او شخصا جواب ها را در دستش بگذارد. همین و بس. وقتی جواب ئیلده براندا را خوانده بود از او سؤال کرده بود که آیا می تواند پیشنهادی به او بکند؟ و دختر نیز قبول کرده بود. فلورنتینو

صفحه 207 از 536