زن از اشک پر شد. راهبه آن اشکها را با دستمال مچاله پاک کرد و برخاست. گفت: «پدرت حق دارد که می گوید تو درست به قاطر چموش می مانی.»
از اسقف اعظم خبری نشد. حمله عشق ظاهرا می بایستی همان روز به پایان می رسید که ئیلده براندا سانچز، دختردایی او برای گذراندن تعطیلات کریسمس به آنجا آمد و زندگی هر دوی آنها عوض شد. ساعت پنج صبح به پیشواز او رفتند. با کشتی از ریو آچا وارد می شد. در بین جمعیتی از کشتی پیاده شد که همه، بجز او، از دریازدگی نیمه جان شده بودند. بسیار شوخ و شنگول به نظر می رسید، گرچه به هر حال شب بدی را در کشتی گذرانده بود. به یک زن درست و حسابی تبدیل شده بود. با چندین و چند قفس پر از طاووس های زنده و صندوق هایی پر از محصولات زمین های حاصلخیز خودش، میوه جات و غیره. می خواست در دوره اقامتش در آنجا، خوراکی برای کسی کم نیاید. لیزیماکو سانچز، پدر او نیز پیغام فرستاده بود که اگر لازم است برای جشن ها، یک هیئت ارکستر به آنجا روانه کند، چون او بهترین نوازندگان را در اختیار داشت. در ضمن قول داده بود مقدار زیادی مواد آتش بازی بفرستد و اطلاع داده بود که قبل از ماه مارس نمی تواند به دنبال دخترش بیاید. در نتیجه آن دو دختر وقت زیادی داشتند تا با هم از زندگی لذت ببرند.
دختر دایی و دختر عمه هم بلافاصله خوشگذرانی را آغاز کردند. همان بعداز ظهر ورود او لخت شدند و با هم حمام گرفتند. با آب مخزن همدیگر را می شستند، همدیگر را صابون مالی می کردند، جوشهای همدیگر را فشار می دادند تا بترکد. لنبرهای خود را با هم مقایسه می کردند، و همان طور سینه های سفت و بی حرکت خود را.در آینه خود را با هم مقایسه می کردند تا ببینند که از آخرین باری که همدیگر را
از اسقف اعظم خبری نشد. حمله عشق ظاهرا می بایستی همان روز به پایان می رسید که ئیلده براندا سانچز، دختردایی او برای گذراندن تعطیلات کریسمس به آنجا آمد و زندگی هر دوی آنها عوض شد. ساعت پنج صبح به پیشواز او رفتند. با کشتی از ریو آچا وارد می شد. در بین جمعیتی از کشتی پیاده شد که همه، بجز او، از دریازدگی نیمه جان شده بودند. بسیار شوخ و شنگول به نظر می رسید، گرچه به هر حال شب بدی را در کشتی گذرانده بود. به یک زن درست و حسابی تبدیل شده بود. با چندین و چند قفس پر از طاووس های زنده و صندوق هایی پر از محصولات زمین های حاصلخیز خودش، میوه جات و غیره. می خواست در دوره اقامتش در آنجا، خوراکی برای کسی کم نیاید. لیزیماکو سانچز، پدر او نیز پیغام فرستاده بود که اگر لازم است برای جشن ها، یک هیئت ارکستر به آنجا روانه کند، چون او بهترین نوازندگان را در اختیار داشت. در ضمن قول داده بود مقدار زیادی مواد آتش بازی بفرستد و اطلاع داده بود که قبل از ماه مارس نمی تواند به دنبال دخترش بیاید. در نتیجه آن دو دختر وقت زیادی داشتند تا با هم از زندگی لذت ببرند.
دختر دایی و دختر عمه هم بلافاصله خوشگذرانی را آغاز کردند. همان بعداز ظهر ورود او لخت شدند و با هم حمام گرفتند. با آب مخزن همدیگر را می شستند، همدیگر را صابون مالی می کردند، جوشهای همدیگر را فشار می دادند تا بترکد. لنبرهای خود را با هم مقایسه می کردند، و همان طور سینه های سفت و بی حرکت خود را.در آینه خود را با هم مقایسه می کردند تا ببینند که از آخرین باری که همدیگر را