نام کتاب: عشق در زمان وبا
قدیمی خانوادگی بود که بیش از صد سال از ساختن آن می گذشت. زرگری اهل شهر *سیِنا* آن را ساخته و پاپ کلمنتس چهارم آن را تبرک داده بود.
گفت: «بیا، این مال توست.»
فرمینا داثا که حس کرد خون به سرش هجوم آورده است، شهامت لازم را به دست آورد و گفت: «من اصلا نمی فهمم شما چطور دارید این کار را انجام می دهید. از شما بعید است. بله، درست خود شما که عشق را گناه می دانید.»
خواهر روحانی فرانکا دِ لا لوث خودش را به کوچه علی چپ زد ولی پلک چشمانش سرخ شد. تسبیح را جلوی چشمان فرمینا داثا تکان داد و گفت:
«به نفع توست که با من کنار بیایی. چون بعد از من نوبت اسقف اعظم خواهد بود که به سراغ تو بیاید و آن وقت مسئله خیلی فرق می کند.»
فرمینا داثا گفت: «بگذارید تشریف بیاورند.»
خواهر روحانی فرانکا دِ لا لوث، تسبیح را در جیب آستین خود فرو برد و از جیب دیگر دستمالی که مثل توپ مچاله شده بود، بیرون کشید. لحظه ای به دوردست نگاه کرد، بعد با لبخندی که از آن ترحم می بارید به فرمینا داثا خیره شد، آه کشید و گفت: «ای دختر بی چاره من، تو هنوز در فکر آن مرد دیگر هستی.»
فرمینا داثا بدون آن که مژه بزند، گستاخی خود را نشخوار کرد تا به نوک زبان برساندش. مستقیما به چشمان راهبه خیره بود، ولی حرفی بر زبان نیاورد. عاقبت با رضایت خاطر هر چه تمام دید که چشمان مردانه آن
Siena. شهری در مرکز ایتالیا. - م.

صفحه 204 از 536