این که مقدمه چینی کند به فرمینا داثا گفت که حاضرند بار دیگر با افتخار هر چه تمام تر او را به مدرسه راه بدهند. دلیل اخراج کردن او از مدرسه نیز نه تنها از پروندهها حذف می شد، بلکه خاطره آن هم از خاطر همه محو می گردید. به این شکل او میتوانست تحصیلات خود را به پایان برساند و دیپلم ادبیات اخذ کند. فرمینا داثا که سخت گیج شده بود دلیل آن را جویا شد.
راهبه گفت: «بنا به درخواست کسی که بس بالامقام است و تنها آرزویش این است که موجب سعادت تو بشود. می دانی چه کسی؟»
همه چیز را درک کرد. از خود پرسید زنی که آن طور با خشونت و اقتدار، به خاطر یک نامه معصومانه زندگی او را به هم ریخته بود چگونه می توانست در لباس راهبگی، عشق و محبت به جهان عرضه کند. ولی شهامت نداشت فکرش را به زبان بیاورد. در عوض گفت که بله، آن مرد را می شناسد و درست به همین دلیل او حق ندارد در زندگی اش دخالت کند.
راهبه گفت: «تنها تقاضای او این است که اجازه بدهی فقط پنج دقیقه با تو صحبت کند، مطمئن هستم که پدرت نیز مخالفتی نخواهد کرد.»
خشم فرمینا داثا با وقوف به این که پدرش نیز همدست آن راهبه است، دو برابر شد. گفت: «وقتی من مریض شده بودم، ما دو بار همدیگر را دیدیم. حالا دیگر لزومی ندارد که باز هم یکدیگر را ملاقات کنیم.»
راهبه گفت: «هر زنی که یک ذره عقل در کاسه سرش باشد، می داند که آن مرد، هدیهای است گرانبها از جانب پروردگار متعال.»
بعد شروع کرد به تعریف و تمجید از حسنات آن مرد، که چه خوش قلب است و به رنجوران کمک میکند. در حین صحبت از آستین خود یک تسبیح طلا بیرون کشید که روی خلیفه مرمرش چهره مسیح حک شده بود. آن را جلوی دیدگان فرمینا داثا تکان می داد. یک یادگاری
راهبه گفت: «بنا به درخواست کسی که بس بالامقام است و تنها آرزویش این است که موجب سعادت تو بشود. می دانی چه کسی؟»
همه چیز را درک کرد. از خود پرسید زنی که آن طور با خشونت و اقتدار، به خاطر یک نامه معصومانه زندگی او را به هم ریخته بود چگونه می توانست در لباس راهبگی، عشق و محبت به جهان عرضه کند. ولی شهامت نداشت فکرش را به زبان بیاورد. در عوض گفت که بله، آن مرد را می شناسد و درست به همین دلیل او حق ندارد در زندگی اش دخالت کند.
راهبه گفت: «تنها تقاضای او این است که اجازه بدهی فقط پنج دقیقه با تو صحبت کند، مطمئن هستم که پدرت نیز مخالفتی نخواهد کرد.»
خشم فرمینا داثا با وقوف به این که پدرش نیز همدست آن راهبه است، دو برابر شد. گفت: «وقتی من مریض شده بودم، ما دو بار همدیگر را دیدیم. حالا دیگر لزومی ندارد که باز هم یکدیگر را ملاقات کنیم.»
راهبه گفت: «هر زنی که یک ذره عقل در کاسه سرش باشد، می داند که آن مرد، هدیهای است گرانبها از جانب پروردگار متعال.»
بعد شروع کرد به تعریف و تمجید از حسنات آن مرد، که چه خوش قلب است و به رنجوران کمک میکند. در حین صحبت از آستین خود یک تسبیح طلا بیرون کشید که روی خلیفه مرمرش چهره مسیح حک شده بود. آن را جلوی دیدگان فرمینا داثا تکان می داد. یک یادگاری