بود، پیوسته مشوق آنها بودند. ساعت نه صبح به همراهی دخترکی که نوآموز بود و به زودی راهبه می شد وارد شد، هر دو مجبور شدند نیم ساعت سر خود را با قفس های پرندگان گرم کنند تا فرمینا داثا حمام خود را به پایان برساند. خواهر روحانی مدیره، یک زن آلمانی بود که رفتاری مردانه و خشن داشت. صدایش فلزی بود. نگاهش فرمان می داد و روی هم رفته با علاقه های بچگانه او بسیار مغایرت داشت. فرمینا داثا در این جهان از هیچ کس به اندازه او نفرت نداشت، با آن رفتاری که با او کرده بود. تنها یاد آوری ترحم مصنوعی او، مثل این بود که یک مشت عقرب دارند دل و جگرش را نیش می زنند. با اولین نگاه از دم در حمام او را شناخت و ناگهان تمام خاطرات هراسناک دوره مدرسه به سرش هجوم آورد. آن کابوس تحمل ناپذیر مراسم نماز روزانه، وحشت از امتحانات آن دختران ساعی که به زودی راهبه می شدند و مدام آماده به خدمت بودند، آن زندگی محدود شده از فقدان احساسات که خط زندگی همه آنها را منحرف کرده بود. ولی خواهر روحانی فرانکا دِ لا لوث چنان با ذوق و شوق سلام و احوالپرسی کرد که به نظر می رسید از صمیم قلب است. متحیر بود که تا چه حد قد کشیده و بزرگتر شده است. به او تبریک گفت که مثل یک کدبانوی واقعی امور خانه را رهبری می کند. حیاط باسلیقه، منقل هایی که زیر درختان پرتقال گذاشته بود تا شکوفه های بهارنارنج روی ذغالها بریزند و هوا را معطر کنند، به دخترک نوآموز فرمان داد تا در گوشه ای در انتظار بماند و خودش را خیلی به کلاغ ها نزدیک نکند چون امکان داشت که در یک لحظه غفلت چشمانش را از کاسه درآورند. به دنبال گوشه ای دنج گشت تا بنشینند و در به در صحبت کنند. فرمینا داثا او را به اتاق پذیرایی برد.
دیداری بود بس کوتاه و تلخ. خواهر روحانی فرانکا دِ لا لوث بدون
دیداری بود بس کوتاه و تلخ. خواهر روحانی فرانکا دِ لا لوث بدون