قشنگی به تن داشت و در گیسوان فرفری اش، چند تار موی طلایی دیده می شد. هر وقت درازش می کردند چشمانش را بر هم می گذاشت. چنان از آن خوشش آمد که خصومت را کنار گذاشت. روزها روی نازبالش خود میخواباندش و عادت کرد که شبها در کنارش بخوابد. ولی چندی نگذشت که بعد از بیدار شدن از خوابی آشفته، متوجه شد که عروسک رشد می کند. رانهایش از زیر پیراهن قشنگی که با آن وارد شده بود، بیرون زده و کفشهایش از فشار ترک خورده و شکاف برداشته بود. فرمینا داثا در مورد جادوگران آفریقایی خیلی چیزها شنیده بود، ولی هرگز تصور نمی کرد که اعمالشان این طور وحشتناک باشد. از طرفی هم نمی توانست تصور کند مردی مثل خوونال اوربینو بتواند به چنین عمل مخوفی دست بزند. حق با او بود: عروسک را کالسکه چی به آنجا نیاورده بود، یک دستفروش دوره گرد میگو آن را آورده بود که هیچ کس نتوانسته بود اطلاع دقیقی در باره اش به دست آورد. فرمینا داثا که میخواست به هر نحوی شده آن معما را حل کند، برای لحظه ای به فلورنتینو آریثا فکر کرد. مردی که حالت غمگینش همیشه باعث ترسش شده بود. ولی زندگی به او نشان داد که سخت در اشتباه بوده است. راز معمایی عروسک هرگز کشف نشد و او صرفا با یادآوری آن خاطره سراپایش میلرزید، حتی تا مدت ها بعد از آن که ازدواج کرده و صاحب فرزند شده بود و خود را سعادتمندترین زن جهان به شمار می آورد؛ زنی که تقدیر برای نیکبختی انتخابش کرده بود.
دکتر اوربینو آخر سر، دست به دامن خواهر روحانی فرانکا دِ لا لوث شد که مدیره شبانه روزی مریم مقدس بود. کسی که نمی توانست حرف فردی از آن خانواده را زمین بیندازد؛ خانواده ای که بانی خیر بودند و از زمانی که آن شبانه روزی ها در آمریکای شمالی و جنوبی تأسیس شده
دکتر اوربینو آخر سر، دست به دامن خواهر روحانی فرانکا دِ لا لوث شد که مدیره شبانه روزی مریم مقدس بود. کسی که نمی توانست حرف فردی از آن خانواده را زمین بیندازد؛ خانواده ای که بانی خیر بودند و از زمانی که آن شبانه روزی ها در آمریکای شمالی و جنوبی تأسیس شده