نام کتاب: عشق در زمان وبا
او، بیش از آنچه باید، گسترده و فاش شده بود. نگران شده بود که شاید همه چیز زیر سر خوونال اوربینوست. نتیجه یک لحظه غفلت اوست. شاید آن ظاهر آراسته خلاف باطن اوست. شاید وقتی به عیادت مریضان خود می رفت، زیاده از حد وراجی می‌کرد و مثل خیلی از مردهای طبقه خودش دوست داشت با ماجراهای خیالی بر خود ببالد. فکر کرد برایش نامه ای بنویسد و سرزنش کند که آن طور آبروی او را به مخاطره انداخته است، ولی منصرف شد چون فکر کرد که شاید او درست در انتظار چنان عکس العملی است. سعی کرد از دوستانش که می آمدند با او نقاشی کنند حرفی بیرون بکشد، ولی تنها چیزی که شنیده بودند تمجید از نواختن پیانو در زیر پنجره او بود و بس. حس می کرد که خشمگین است. عاجز و تحقیر شده است. درست برخلاف قبل که دلش می خواست آن دشمن نامرئی را ملاقات کند و به او حالی کند که سخت در اشتباه است، دلش می خواست او را در ماشین چرخ گوشت بیندازد و با گوشت
چرخ کرده اش، سوسیس درست کند. شب ها را بیدار، به صبح می رساند و نامه های ناشناس را تجزیه و تحلیل می کرد، امیدوار بود شاید چیزی برای تسکین پیدا کند. امیدی بود بس پوچ. فرمینا داثا از جهان درونی خاندان اوربینو د لاکایه بی اطلاع بود. می توانست در مقابل اعمال نیک آنها مسلح شود و از خود دفاع کند ولی در مقابل اعمال بد آنها کاری از دستش برنمی آمد.
اعتقادش به بدخواهی آنان وقتی شدیدتر و تلخ تر شد که با وحشت یک عروسک سیاهپوست، بدون همراهی نامه ای، دریافت کرد. حدس زدن مبدأ عروسک کار ساده ای بود. تنها کسی که می توانست آن را فرستاده باشد خود دکتر خوونال اوربینو بود و بس. برچسب روی عروسک نشان می داد که از جزایر مارتینیک خریداری شده است. پیراهن

صفحه 200 از 536