نام کتاب: عشق در زمان وبا
وقتی از خواب بیدار شد، پاکت را باز کرد. نامه ای بود مختصر و مؤدبانه. تنها تقاضای خوونال اوربینو این بود که اجازه دهد از پدرش اجازه بگیرد و به دیدن او بیاید. سادگی و جدی بودن او دختر را تحت تأثیر قرار داد. خشمی که در طی آن روزها، با آن همه علاقه پرورش داده بود، ناگهان فروکش کرد. نامه را در محفظه ای خالی در ته صندوق جای داد. ولی به یاد آورد که نامه های معطر فلورنتینو آریثا را هم در همان جا پنهان کرده بود. نامه را برداشت تا جایش را عوض کند. برای لحظه ای احساس شرمندگی کرده بود. فکر کرد که بهترین راه حل این است که وانمود کند اصلا آن را دریافت نکرده است. آن را روی چراغ نفتی گرفت و سوزاند و دید که چگونه لاک روی پاکت روی شعله‌ها به صورت قطراتی آبی رنگ شکوفا شد و فرو ریخت. آه کشید و گفت: «مردک بیچاره!» و ناگهان متوجه شد که هنوز یک سال نشده، دوبار آن کلمات را بر زبان آورده است. برای لحظه ای به فلورنتینو آریثا اندیشید و خودش نیز متحیر شد که او تا چه حد از زندگی اش دور شده است: «مردک بیچاره!»
در ماه اکتبر، همراه اولین بارانها، سه نامه دیگر نیز دریافت کرد. اولی همراه یک جعبه آبنبات گل بنفشه که کشیش‎‌های صومعه فلاوینی درست می کردند. دو تا از نامه ها را کالسکه چی دکتر خوونال اوربینو به در خانه آورده بود و خود او از پنجره کالسکه با گالا پلاسیدیا سلام علیک کرده بود. هم به خاطر این که شکی باقی نماند که نامه ها از طرف او بوده اند و هم به خاطر این که بعد کسی منکر دریافت آنها نشود. هر دو پاکت با حروف اول نام و نام خانوادگی او لاک و مهر شده و با دستخط خرچنگ قورباغه ای او نوشته شده بودند؛ خطی که فرمینا داثا اکنون به خوبی به آن آشنایی داشت: دستخط ناخوانای دکترها. هر دو نامه، کم و بیش همان

صفحه 198 از 536