بود، تمام آن حقارت را می پذیرفت و به صدها حیله متوسل می شد تا مثلا بر حسب اتفاق با دکتر خوونال اورینو ملاقات کند، بی آن که بداند خود دکتر هم مدام در این فکر بود که به نحوی خود را سر راه او قرار دهد. گاه، در دفتر ساعتها با هم وراجی میکردند و زمان در خانه معلق می ماند، چون فرمینا داثا تا وقتی که او از آنجا خارج نمی شد، تمام فعالیت عادی خانه را متوقف می ساخت. کافه کشیشها پناهگاه خوبی به شمار می رفت. در آنجا بود که لورنزو داثا به خوونال اوربینو درس شطرنج می داد و او نیز چنان ساعی بود که شطرنج برایش به مرضی لاعلاج تبدیل شد؛ مرضی که تا روز مرگ عذابش داد.
زمانی کوتاه پس از آن آهنگ زیر پنجره، لورنزو داثا در حیاط خلوت خانه نامه ای دید که پاکت آن مهر و موم شده بود. نامه ای که برای دختر او فرستاده شده و روی لاک آن، حروف اول نام و نام خانوادگی دکتر مهر شده بود: «خ. او. ک.» از جلوی در اتاق خواب دخترش رد شد و پاکت را از زیر در به داخل لیز داد. دخترک مات و مبهوت بر جای مانده بود که آن پاکت چگونه به آنجا رسیده است. به نظرش غیرممکن میرسید که پدرش آن قدر عوض شده باشد که بتواند نامه ای را از طرف یک خاطرخواه به دست او برساند. پاکت را برداشت و روی کمد گذاشت، نمی دانست با آن چه کند. پاکت در بسته چندین و چند روز سر جای خود باقی ماند تا این که در بعدازظهری بارانی خواب دید خوونال اوربینو به خانه آنها بازگشته تا قاشقکی که با آن گلویش را معاینه کرده بود به او هدیه کند. قاشقک خواب او از حلبی ساخته نشده بود، بلکه از فلز دیگری بود که اشتها برمی انگیخت و او در خواب های دیگرش بارها آن را چشیده و از مزه آن لذت برده بود. فرمینا در خواب قاشقک را دو نیم کرده و نیمه کوچکتر را به خود او داده بود.
زمانی کوتاه پس از آن آهنگ زیر پنجره، لورنزو داثا در حیاط خلوت خانه نامه ای دید که پاکت آن مهر و موم شده بود. نامه ای که برای دختر او فرستاده شده و روی لاک آن، حروف اول نام و نام خانوادگی دکتر مهر شده بود: «خ. او. ک.» از جلوی در اتاق خواب دخترش رد شد و پاکت را از زیر در به داخل لیز داد. دخترک مات و مبهوت بر جای مانده بود که آن پاکت چگونه به آنجا رسیده است. به نظرش غیرممکن میرسید که پدرش آن قدر عوض شده باشد که بتواند نامه ای را از طرف یک خاطرخواه به دست او برساند. پاکت را برداشت و روی کمد گذاشت، نمی دانست با آن چه کند. پاکت در بسته چندین و چند روز سر جای خود باقی ماند تا این که در بعدازظهری بارانی خواب دید خوونال اوربینو به خانه آنها بازگشته تا قاشقکی که با آن گلویش را معاینه کرده بود به او هدیه کند. قاشقک خواب او از حلبی ساخته نشده بود، بلکه از فلز دیگری بود که اشتها برمی انگیخت و او در خواب های دیگرش بارها آن را چشیده و از مزه آن لذت برده بود. فرمینا در خواب قاشقک را دو نیم کرده و نیمه کوچکتر را به خود او داده بود.