می کند. شانه هایش را بالا برد. عاقبت آروغ محکمی زد. سرش روی سینهاش خم شد و به خواب رفت. و در خواب شنید که ناقوسهای کلیسا برای سوگواری به صدا درآمده اند. ابتدا صدای ناقوسهای کلیسای جامع و بعد تمام کلیساهای شهر، یکی بعد از دیگری. صدایشان حتی به شکاف گلدان های سفالی شکسته کلیسای سان خولیو نیز رخنه کرده بود.
در خواب و بیداری زمزمه کرد: «آه، پس این طور. مرده ها بار دیگر مرده اند.»
مادر و خواهرانش در اتاق ناهارخوری، دور میز بزرگ، شام می خوردند؛ شیرینی سیب و شیرقهوه. او را دیدند که در چارچوب در ظاهر شد. چهره اش آشفته بود و تمام وجودش حرمت خود را از دست داده بود. به عطر روسپی وار آن کلاغها آغشته شده بود. صدای نواختن ناقوس بزرگ کلیسای جامع که در همان مجاورت بود در تمام خانه طنین می افکند. مادرش با نگرانی پرسید که به کجا رفته بوده است، چون مدت ها جستجویش کرده بودند تا به خانه ژنرال ایگناسیو ماریا، آخرین نوه مارکیز خواریس د لاورا برود. او همان روز بعدازظهر سکته مغزی کرده بود. برای مرگ او بود که ناقوسها به صدا در آمده بودند. دکتر خوونال اوربینو بدون این که چیزی بشنود به کلمات مادرش گوش داد. همان طور به قاب در تکیه داده بود. بعد چرخی زد و سعی کرد خود را به اتاق خوابش برساند، ولی نقش زمین شد، در استفراغی مملو از عرق
رازیانه.
مادرش فریاد کشید: «یا حضرت مریم! حتما حادثه بسیار عجیبی رخ داده است که تو به این وضع پا به خانه گذاشته ای.»
ولی حادثه بسیار عجیب هنوز رخ نداده بود.
همین که سوگواری ژنرال ایگناسیو ماریا در شهر خاتمه یافت
در خواب و بیداری زمزمه کرد: «آه، پس این طور. مرده ها بار دیگر مرده اند.»
مادر و خواهرانش در اتاق ناهارخوری، دور میز بزرگ، شام می خوردند؛ شیرینی سیب و شیرقهوه. او را دیدند که در چارچوب در ظاهر شد. چهره اش آشفته بود و تمام وجودش حرمت خود را از دست داده بود. به عطر روسپی وار آن کلاغها آغشته شده بود. صدای نواختن ناقوس بزرگ کلیسای جامع که در همان مجاورت بود در تمام خانه طنین می افکند. مادرش با نگرانی پرسید که به کجا رفته بوده است، چون مدت ها جستجویش کرده بودند تا به خانه ژنرال ایگناسیو ماریا، آخرین نوه مارکیز خواریس د لاورا برود. او همان روز بعدازظهر سکته مغزی کرده بود. برای مرگ او بود که ناقوسها به صدا در آمده بودند. دکتر خوونال اوربینو بدون این که چیزی بشنود به کلمات مادرش گوش داد. همان طور به قاب در تکیه داده بود. بعد چرخی زد و سعی کرد خود را به اتاق خوابش برساند، ولی نقش زمین شد، در استفراغی مملو از عرق
رازیانه.
مادرش فریاد کشید: «یا حضرت مریم! حتما حادثه بسیار عجیبی رخ داده است که تو به این وضع پا به خانه گذاشته ای.»
ولی حادثه بسیار عجیب هنوز رخ نداده بود.
همین که سوگواری ژنرال ایگناسیو ماریا در شهر خاتمه یافت