نام کتاب: عشق در زمان وبا
تازه بهارنارنج به خواب رفته بودند. پنجره اتاق خیاطی باز بود و چراغ نفتی روشنی روی میز به چشم می خورد. تابلوهای ناتمام روی سه پایه های نقاشی، مثل یک نمایشگاه بر جای مانده بودند. دکتر خوونال اوربینو از آنجا که عبور می کرد، گفت: «کجا هستی که تو را نمی بینم.» ولی فرمینا داثا جمله او را نشنید، نمی توانست بشنود، چون در اتاق خواب از حرص اشک می ریخت. دمر روی تخت افتاده و منتظر پدرش بود تا به خاطر حقارت آن روز بعدازظهر دق دلی اش را خالی کند. دکتر می‌خواست به هر نحوی شده از او خداحافظی کند، ولی لورنزو داثا رأی او را می زد. مچ دست معصومانه او را آرزو می‌کرد. آن زبان را که به زبان یک گربه شباهت داشت، آن لوزتین ظریف ته گلویش را داشت شهامت خود را از دست می‎‌داد، چون حس می‌کرد دختر مایل نبود دیگر او را بیند، دیگر اجازه نمی داد به دیدنش برود. وقتی لورنزو داثا پا به دهلیز گذاشت، کلاغها، بیدار در زیر پارچه روی قفس، صدایی بیرون دادند که به غارغاری سوگوارانه شباهت داشت. دکتر که داشت به دختر فکر می کرد با صدای بلند گفت: «چشمهایت را از کاسه بیرون خواهند کشید.»
لورنزو داثا سر خود را برگرداند تا از او سؤال کند چه گفته است. او گفت: «من حرفی نزدم. تقصیر عرق رازیانه است.»
لورنزو داثا تا کالسکه همراهی اش کرد. اصرار داشت دومین سکه پزوی طلا را به خاطر حق ویزیت قبول کند. ولی او قبول نکرد. با لحنی تند نشانی خانه دو مریضی را که می‌بایستی ویزیت می کرد، به کالسکه چی داد و بدون کمک سوار کالسکه شد. ولی وقتی کالسکه از روی پستی بلندی خیابان بالا و پایین می رفت، حس کرد حالش دارد به هم می خورد. به کالسکه چی دستور داد مسیر خود را عوض کند. لحظه ای خود را در آینه کالسکه نگاه کرد و دید که حتی تصویرش یک بند به فرمینا داثا فکر

صفحه 194 از 536