دکتر خوونال اوربینو به اندازه کافی زنها را می شناخت و می دانست که فرمینا داثا تا وقتی او در آن دفتر می ماند، به آنجا پا نمی گذاشت، ولی به هر حال سعی داشت تا آنجا که مقدور بود بیشتر بماند، می دانست که غرور دختر که با آن وضع شرمسار، لکه دار شده بود، جانش را به لب می رساند. لورنزو داثا تقریبا مست شده بود، متوجه نمی شد که او به حرفهایش وقعی نمی گذارد. وقتی با آن شهوت کلام، چانه اش گرم می شد، دیگر به شنونده احتیاج نداشت. یک بند حرف می زد، ته سیگار برگ خاموشش را می جوید، با صدای بلند سرفه می کرد، تف میکرد و روی صندلی گردان به سختی جابجا می شد. فنرهای صندلی همانند حیواناتی در قفس آه و ناله راه انداخته بودند. با هر استکانی که به میهمان خود تعارف کرده بود، خودش سه تا بالا انداخته بود. لحظه ای توقف کرد چون متوجه شد که دیگر همدیگر را نمی بینند. برخاست تا چراغ نفتی روشن کند. دکتر خوونال اوربینو در نور چراغ او را تماشا میکرد. میدید که یک چشم او، مثل چشم ماهیها، چپ شده است و کلماتی که از دهانش خارج می شوند با حرکت لبهایش هماهنگی ندارند. خیال می کرد به خاطر آن همه مشروب دچار توهم شده است. آن وقت با احساسی بس شگفت انگیز برخاست، حس می کرد به داخل جسم دیگری فرو رفته است؛ جسمی که همان طور سر جای خود روی صندلی مانده بود. تمام سعی و کوشش خود را به کار برد تا دیوانه نشود.
کمی از ساعت هفت شب گذشته بود که به دنبال لورنزو داثا از دفتر خارج شد. ماه شب چهارده در آسمان پدیدار شده بود. حیاط خلوت با بخارهای عرق رازیانه، به صورت رؤیا در آمده و در عمق یک آکواریوم غوطهور شده بود. قفس های پرندگان که پارچه ای کهنه رویشان را پوشانده بود، اشباحی به نظر می رسیدند که در رایحه گرم شکوفه های
کمی از ساعت هفت شب گذشته بود که به دنبال لورنزو داثا از دفتر خارج شد. ماه شب چهارده در آسمان پدیدار شده بود. حیاط خلوت با بخارهای عرق رازیانه، به صورت رؤیا در آمده و در عمق یک آکواریوم غوطهور شده بود. قفس های پرندگان که پارچه ای کهنه رویشان را پوشانده بود، اشباحی به نظر می رسیدند که در رایحه گرم شکوفه های