نام کتاب: عشق در زمان وبا
درآورد. کلاه سیلندر خود را از سر برداشت و مثل تفنگداران تعظیم کرد، ولی تبسم دلسوزانه ای را که انتظار می‌کشید، دریافت نکرد. بعد لورنزو داثا از او دعوت کرد تا برای آشتی کنان به دفترش بیاید و یک فنجان قهوه بخورد. با کمال میل قبول کرد تا نشان دهد که ذره ای رنجش در قلبش باقی نمانده است.
واقعیت در این بود که دکتر خوونال اوربینو هرگز قهوه نمی خورد، مگر یک فنجان در صبح با شکم ناشتا. مشروبات الکلی هم نمی خورد. البته گاهی در میهمانی های رسمی یک لیوان شراب می نوشید. با این حال نه تنها فنجان قهوه را خورد بلکه یک استکان عرق رازیانه هم که لورنزو داثا تعارفش کرده بود بالا انداخت، و بعد یک فنجان دیگر قهوه و یک استکان دیگر عرق و بعد باز قهوه و عرق؛ آن هم در شرایطی که می دانست از آنجا باید به ویزیت چند مریض دیگر برود. ابتدا به عذرخواهی های لورنزو داثا از جانب دخترش به دقت گوش می داد که داشت می‌گفت او دختری است بسیار باوقار و باهوش، شایسته شاهزاده‌ای اهل همین جا یا از اهالی جاهای دیگر. تنها عیب او، به نظر پدر، این بود که مثل یک قاطر چموش بود. بعد از بالا رفتن دومین استکان عرق به نظر دکتر رسید که صدای فرمینا داثا از حیاط می آید. تمام حواسش رفت پی او. در خانه که دیگر در تاریکی فرو رفته بود در خیالش او را دنبال کرد. دید که دارد چراغ های راهرو را روشن می کند، با تلمبه در اتاق خواب‌ها حشره کش می زند. در آشپزخانه در قابلمه ای را برمی دارد تا به آشی که قرار بود شام با پدرش بخورند نظر بیندازد. دو به دو تنها سر میز بدون آن که نگاه از روی بشقاب خود بالا ببرند؛ حتی بدون این که مزه آش را در دهان خود بفهمند. نمی خواست آن کینه را به همان آسانی از دل بیرون کند تا این که پدرش عاقبت تسلیم می شد و به خاطر بدرفتاری بعداز ظهر از او معذرت می خواست

صفحه 192 از 536