نام کتاب: عشق در زمان وبا
«دکتر، همان جا بمانید تا من خودم را برسانم.»
از طبقه بالا همه چیز را دیده بود. همان طور که داشت دگمه های پیراهن خود را می‌بست از پله ها پایین می آمد. باد کرده و چهره‌اش گلگون شده بود. خط ریشش هنوز از خواب پریشان بعداز ظهر ژولیده بود. دکتر سعی کرد تا شرمندگی او را فرونشاند.
«به دختر شما گفتم که ماشاالله مثل یک گل سرخ شاداب است.»
لورنزو داثا گفت: «درست همین طور است که می فرمایید. فقط گل سرخی است که تیغ بسیار دارد.»
بدون سلام و تعارف، از کنار دکتر اوربینو رد شد. کرکره های پنجره اتاق خیاطی را محکم فشار داد و با صدایی بلند که بیشتر به نعره شباهت داشت به دخترش فرمان داد: «بیا از آقای دکتر عذرخواهی کن.»
دکتر سعی کرد تا میانجیگری کند ولی لورنزو داثا به او وقعی نمی گذاشت و مصرانه داد می زد: «بجنب، زود باش، عجله کن.»
دختر به دوستانش نگاه کرد. نگاهی که حالت ملتمسانه ای در خود نهان داشت تا با او همدرد و همدست شوند. بعد به پدرش جواب داد که کار خلافی نکرده است تا عذرخواهی کند. فقط کرکره‌ها را بسته بود تا آفتاب داخل اتاق نشود. دکتر اوربینو با خوشرویی تمام سعی کرد حق را به او بدهد، ولی لورنزو داثا اصرار می ورزید که دخترش باید از او فرمان برد و اطاعت کند. آن وقت فرمینا داثا بار دیگر به پشت پنجره آمد. از شدت غضب رنگ باخته بود. با نوک انگشتان دامن خود را بالا گرفت، پای راستش را پیش برد و در مقابل پزشک تعظیمی کرد که خیلی به تعظیم‌های تئاتری شباهت داشت. گفت: «آقای محترم، از صمیم قلب از جنابعالی پوزش می‌طلبم.»
دکتر خوونال اوربینو هم با خوشرویی هر چه تمام تر ادای او را

صفحه 191 از 536