گذاشت که از ابزار طبی و شیشه های کوچک دارو پر بود. در کیف را هم با یک ضربه بست. گفت: «شما به غنچه گل سرخ تازه باز شده می مانید.»
«متشکرم.»
«شکرگزار خداوند باش.»
بعد یکی از جملات قصار توماس مقدس را نصفه نیمه بر زبان آورد و ادامه داد: «به خاطر داشته باشید که آنچه در جهان خوب و نیک است فرق نمیکند که از کجا میآید، تحفه ای است از روح القدس. آیا شما از موسیقی خوشتان می آید؟»
با لبخندی ملیح بر گوشه لب، گویی بر حسب اتفاق، سؤال کرده بود. دختر مستقیما جواب نداد. پرسید: «منظور شما از این سؤال چیست؟»
گفت: «موسیقی برای سلامتی بسیار مهم است.»
واقعا به این مسئله اعتقاد داشت. دختر هم به زودی و بعد تا آخر عمر او به این مسئله پی برد. دکتر از موسیقی درست مثل یک فرمول جادویی استفاده می کرد تا آشنایی های جدید را طرح بریزد، ولی فرمینا در آن لحظه تصور کرد که دستش انداخته اند. علاوه بر این، وقتی آن دو داشتند با هم صحبت می کردند، دو دختر دیگر، دوستان او، به نقاشی کشیدن تظاهر میکردند و زیرلب می خندیدند و صورتهایشان را پشت بوم نقاشی پنهان می کردند. این مزید بر علت شد و فرمینا داثا را عصبانی تر کرد، طوری که یکمرتبه کرکره های پنجره را بست. دکتر هاج و واج به تورهای پشت کرکره نگاه کرد و به سمت در خروجی رفت، ولی راه را عوضی رفت و پایش به قفس کلاغهای معطر خورد. کلاغها غارغاری راه انداختند و وحشتزده بال بال زدند. تمام لباس های دکتر به عطری زنانه آغشته شد. بعد صدای لورنزو داثا به دادش رسید تا از جای خود تکان نخورد.
«متشکرم.»
«شکرگزار خداوند باش.»
بعد یکی از جملات قصار توماس مقدس را نصفه نیمه بر زبان آورد و ادامه داد: «به خاطر داشته باشید که آنچه در جهان خوب و نیک است فرق نمیکند که از کجا میآید، تحفه ای است از روح القدس. آیا شما از موسیقی خوشتان می آید؟»
با لبخندی ملیح بر گوشه لب، گویی بر حسب اتفاق، سؤال کرده بود. دختر مستقیما جواب نداد. پرسید: «منظور شما از این سؤال چیست؟»
گفت: «موسیقی برای سلامتی بسیار مهم است.»
واقعا به این مسئله اعتقاد داشت. دختر هم به زودی و بعد تا آخر عمر او به این مسئله پی برد. دکتر از موسیقی درست مثل یک فرمول جادویی استفاده می کرد تا آشنایی های جدید را طرح بریزد، ولی فرمینا در آن لحظه تصور کرد که دستش انداخته اند. علاوه بر این، وقتی آن دو داشتند با هم صحبت می کردند، دو دختر دیگر، دوستان او، به نقاشی کشیدن تظاهر میکردند و زیرلب می خندیدند و صورتهایشان را پشت بوم نقاشی پنهان می کردند. این مزید بر علت شد و فرمینا داثا را عصبانی تر کرد، طوری که یکمرتبه کرکره های پنجره را بست. دکتر هاج و واج به تورهای پشت کرکره نگاه کرد و به سمت در خروجی رفت، ولی راه را عوضی رفت و پایش به قفس کلاغهای معطر خورد. کلاغها غارغاری راه انداختند و وحشتزده بال بال زدند. تمام لباس های دکتر به عطری زنانه آغشته شد. بعد صدای لورنزو داثا به دادش رسید تا از جای خود تکان نخورد.