نشان او قرار گرفته بود و نه تنها این را پنهان نمی کرد بلکه دلش می خواست خود را به آب و آتش بزند و هر طور شده بار دیگر او را ملاقات کند. البته در موقعیتی که آن طور رسمی نباشد.
داستان می بایستی در همان جا خاتمه می یافت. ولی سه شنبه هفته بعد، دکتر خوونال اوربینو بدون این که کسی خبرش کرده باشد و بدون اطلاع قبلی، در ساعت بسیار نامناسب سه بعدازظهر سرزده به آن خانه رفت. فرمینا داثا همراه دو تن از دوستانش از یک معلم نقاشی درس نقاشی با رنگ و روغن می گرفت. در اتاق خیاطی بود که ناگهان ظاهر شدن او را در قاب پنجره دید، با آن فراک سفید رنگ و بسیار تمیز، کلاهی سیلندری سفید هم بر سر داشت. با دست به او اشاره کرد تا نزدیک شود. دختر بوم نقاشی را روی صندلی گذاشت و نوک پا به طرف پنجره رفت. دامن چین چین خود را تا زانو بالا گرفته بود تا به زمین مالیده نشود. نیم تاجی به سر گذاشته بود که آویز آن روی پیشانیش افتاده بود. نگین درخشان آن درست همرنگ چشمان خصمانه اش بود. از تمام وجودش طراوت و شادابی تراوش می کرد. به نظر دکتر خیلی عجیب بود که برای درس نقاشی در خانه، چنان لباس پوشیده که انگار قرار است به جشن برود. از همان پشت پنجره نبض او را در دست گرفت و گفت زبانش را از دهان بیرون آورد. قاشقکی حلبی روی زبانش گذاشت. زیر پلکهای پایین چشمانش را نگاه کرد. هر بار، حرکتی حاکی از رضایت بروز می داد. مثل ملاقات قبلی رسمی بود، برعکس دختر معذب تر شده بود، چون دلیل آن ملاقات غیر مترقبه را درک نمی کرد. مگر نه این که خودش گفته بود اگر خبر تازه ای پیش نیاید و تا خبرش نکنند، لزومی به ویزیت نمی بیند و نمیآید. از آن گذشته دختر به هیچ وجه تمایلی به دیدن او نداشت. وقتی معاینه تمام شد، دکتر قاشقک فلزی را در کیف دستی خود
داستان می بایستی در همان جا خاتمه می یافت. ولی سه شنبه هفته بعد، دکتر خوونال اوربینو بدون این که کسی خبرش کرده باشد و بدون اطلاع قبلی، در ساعت بسیار نامناسب سه بعدازظهر سرزده به آن خانه رفت. فرمینا داثا همراه دو تن از دوستانش از یک معلم نقاشی درس نقاشی با رنگ و روغن می گرفت. در اتاق خیاطی بود که ناگهان ظاهر شدن او را در قاب پنجره دید، با آن فراک سفید رنگ و بسیار تمیز، کلاهی سیلندری سفید هم بر سر داشت. با دست به او اشاره کرد تا نزدیک شود. دختر بوم نقاشی را روی صندلی گذاشت و نوک پا به طرف پنجره رفت. دامن چین چین خود را تا زانو بالا گرفته بود تا به زمین مالیده نشود. نیم تاجی به سر گذاشته بود که آویز آن روی پیشانیش افتاده بود. نگین درخشان آن درست همرنگ چشمان خصمانه اش بود. از تمام وجودش طراوت و شادابی تراوش می کرد. به نظر دکتر خیلی عجیب بود که برای درس نقاشی در خانه، چنان لباس پوشیده که انگار قرار است به جشن برود. از همان پشت پنجره نبض او را در دست گرفت و گفت زبانش را از دهان بیرون آورد. قاشقکی حلبی روی زبانش گذاشت. زیر پلکهای پایین چشمانش را نگاه کرد. هر بار، حرکتی حاکی از رضایت بروز می داد. مثل ملاقات قبلی رسمی بود، برعکس دختر معذب تر شده بود، چون دلیل آن ملاقات غیر مترقبه را درک نمی کرد. مگر نه این که خودش گفته بود اگر خبر تازه ای پیش نیاید و تا خبرش نکنند، لزومی به ویزیت نمی بیند و نمیآید. از آن گذشته دختر به هیچ وجه تمایلی به دیدن او نداشت. وقتی معاینه تمام شد، دکتر قاشقک فلزی را در کیف دستی خود