نام کتاب: عشق در زمان وبا
گذاشته بودند. سه کلاغ که وقتی بالهای خود را تکان می دادند هوا به عطری عجیب آغشته می شد. چند سگ که در گوشه ای به زنجیر بسته شده بودند و به خاطر بوی ناشناسی که داخل شده بود، پارس می کردند، با صدای فریاد زنی یکمرتبه ساکت شدند. بعد چندین و چند گربه از این جا و آنجا بیرون زدند و وحشتزده از فریاد مقتدرانه زن، بین بوته های گل پنهان شدند. بعد چنان سکوتی حکمفرما شد که به رغم سر و صدای پرندگان و ریزش فواره آب روی حوضچه سنگی، صدای امواج سهمگین دریا را هم می شد شنید.
دکتر خوونال اوربینو که مطمئن بود خداوند در آنجا حضور دارد، با فکر به این که چنان خانه ای به مرض وبا مصونیت دارد، به دنبال گالا پلاسیدیا در راهروهای طاق دار به راه افتاد. از جلوی اتاق خیاطی رد شد، جایی که فلورنتینو آریثا برای اولین بار، وقتی حیاط هنوز ویرانه بود، فرمینا داثا را دیده بود. از پله هایی که به تازگی با مرمر فرش شده بودند به طبقه دوم رفت و منتظر ماند تا ورود او را به خانم بیمار اعلام کنند. ولی گالا پلاسیدا با پیغامی غیرمنتظره از اتاق خارج شد.
«دختر خانم میگویند که شما اکنون نمی توانید وارد اتاق ایشان شوید چون آقاجان ایشان در خانه نیست.»
آنچنان بود که دکتر بنابر توصیه مستخدمه ساعت پنج بعدازظهر به آنجا برگشت. لورنزو داثا شخصا در را به روی او گشود و به اتاق خواب دختر راهنمایی اش کرد. پدر در گوشه اتاق در تاریکی نشست، بازوانش را بر هم گذاشت، بیهوده سعی کرد جلوی صدای تنفس بی قاعده خود را بگیرد و تا آخر معاینه دکتر همان طور بر جای باقی ماند. معلوم نبود کدام یک معذب تر بودند، دکتر با آن معاینه محجوبانه اش یا مریض که باکره‌وار در پیراهن خواب ابریشمی خود فرو رفته بود. نگاهشان با هم تلاقی

صفحه 187 از 536