بگیرند. در مدرسه طب کلاسهای اجباری برای آموزش وبا و تب زرد برقرار کردند. عاقبت دریافتند که باید روی فاضلاب را پوشاند و بازاری جدید، دور از آن زباله دانی ساخت. ولی دکتر اوربینو در آن ایام به فکر پیروزی خود نبود، همان طور که به ادامه وظیفه اجتماعی خود اهمیتی نمی داد. خود او در آن زمان مثل پرنده ای بود که یک بالش شکسته شده باشد، گیج و گنگ بر جای مانده بود، مصمم بر این که همه چیز را به هم بریزد و عوض کند، میخواست هر چیز دیگری را در زندگی از یاد برد و فراموش کند که صاعقه عشق فرمینا داثا بر سرش فرو آمده بود.
دلباختگی اش در واقع ثمره یک خطای پزشکی بود. یکی از پزشکان دوست او که خیال کرده بود علامات مرض وبا را در دختری هیجده ساله تشخیص داده است از دکتر خوونال اوربینو تقاضا کرد تا به عیادت او برود. او هم همان روز بعداز ظهر به ملاقات مریض رفت، هراسیده از این که مرض وبا در قسمت قدیمی شهر که ظاهرا در امن و امان بود، شیوع یافته باشد. تا آن موقع فقط در حومه شهر و بین اهالی سیاهپوست نشانههایی از آن مرض دیده شده بود. در عیادتش به مواردی برخورد کرد که برایش آشنا نبود. خانه در سایه درختان بادام پارک خیابان انجیل نویسان بود. ظاهرش مثل همه خانههای این محله قدیمی رو به ویرانی بود. ولی داخلش چنان زیبا بود و با نوری چنان شگفت انگیز روشن بود که اعصاری دیگر را به یاد می آورد. ورودیه به حیاط خلوتی چون حیاطهای شهر سویل منتهی می شد، حیاط خلوتی چهارگوش که به تازگی سفید شده بود، درختان پرتقال در آن شکوفه کرده بودند و با همان آجرهای دیواره ها فرش شده بود. صدای فروریختن آبی نامرئی به گوش میرسید. دسته های گل میخک در پشت پنجرهها و قفس پرندگان عجیب و غریب در زیر طاقیها بود. عجیبترین پرندهها را در قفسی بسیار بزرگ
دلباختگی اش در واقع ثمره یک خطای پزشکی بود. یکی از پزشکان دوست او که خیال کرده بود علامات مرض وبا را در دختری هیجده ساله تشخیص داده است از دکتر خوونال اوربینو تقاضا کرد تا به عیادت او برود. او هم همان روز بعداز ظهر به ملاقات مریض رفت، هراسیده از این که مرض وبا در قسمت قدیمی شهر که ظاهرا در امن و امان بود، شیوع یافته باشد. تا آن موقع فقط در حومه شهر و بین اهالی سیاهپوست نشانههایی از آن مرض دیده شده بود. در عیادتش به مواردی برخورد کرد که برایش آشنا نبود. خانه در سایه درختان بادام پارک خیابان انجیل نویسان بود. ظاهرش مثل همه خانههای این محله قدیمی رو به ویرانی بود. ولی داخلش چنان زیبا بود و با نوری چنان شگفت انگیز روشن بود که اعصاری دیگر را به یاد می آورد. ورودیه به حیاط خلوتی چون حیاطهای شهر سویل منتهی می شد، حیاط خلوتی چهارگوش که به تازگی سفید شده بود، درختان پرتقال در آن شکوفه کرده بودند و با همان آجرهای دیواره ها فرش شده بود. صدای فروریختن آبی نامرئی به گوش میرسید. دسته های گل میخک در پشت پنجرهها و قفس پرندگان عجیب و غریب در زیر طاقیها بود. عجیبترین پرندهها را در قفسی بسیار بزرگ