نام کتاب: عشق در زمان وبا
نه پیر می شوند و نه مریض و نه مرگی در کار است. رفتگان، رفته رفته به یک خاطره مه آلود تبدیل می شدند و عاقبت به دست فراموشی سپرده می شدند. نامه پدرش خیلی بیشتر از آن تلگراف، قطعیت مرگ را به او حالی کرد. به هر حال یکی از خاطرات دوردست او مال زمانی بود که شاید نه سال یا یازده سال داشت. نوعی اشاره مبهم از مرگ بود که از طریق پدرش درک کرده بود. یک روز بعد از ظهر بارانی، هر دو در اتاق پدرش بودند. با گچ های رنگی روی کاشی های کف زمین نقاشی می کرد. گنجشک و گل آفتابگردان می کشید و پدرش در نور پشت پنجره کتاب می خواند. دگمه های جلیقه اش باز بود و به آستین های پیراهنش کش های لاستیکی انداخته بود. ناگهان قرائت را قطع کرده بود تا پشت خود را بخاراند. با یک چیزی که برای پشت خاراندن درست شده بود و در انتهایش یک دست کوچولوی نقره ای بود. از آن جایی که آن هم به خوبی به پشتش نمی رسید از پسرش تقاضا کرده بود تا با ناخن پشتش را بخاراند. و او هم خارانده بود. و پدرش حتی حس نکرده بود که او دارد پشتش را می‌خاراند. آخر سر پدرش سر برگردانده و با تبسمی تلخ به روی لب گفته بود: «اگر قرار بشود که من همین الان بمیرم، تو وقتی به سن و سال الان من برسی، به سختی مرا به یاد خواهی آورد.»
آن جمله را بدون منظور خاصی بر زبان آورده بود. عزرائیل لحظه ای در آن تاریک روشن اتاق مکث کرده و بعد از پنجره بیرون رفته و پشت سر خود یک مشت پر بر جای گذاشته بود. ولی پسربچه آن پرها را ندیده بود. بیش از بیست سال از آن زمان می گذشت و خوونال اوربینو به زودی به سن پدرش در آن بعداز ظهر می رسید. می‌دانست که خیلی به پدرش شباهت دارد و عاقبت درک می کرد که او هم مثل پدرش کسی است که جاودانی نیست و دیر یا زود از جهان خواهد رفت.

صفحه 183 از 536