راهنمایی و رانندگی شهر نیویورک را زیر پا بگذارد. بالاخره سی ثانیه پیش از آنکه در ورود مسافران بسته شود، وارد هواپیما شد.
مهماندار، قلمش را بر روی تنها نامی که در فهرست مسافران کنترل نشده بود، گرداند و پرسید: آقای *آرتور رینولدز*؟
پیتر پرسید: ها؟ آن وقت با به خاطر آوردن آنکه آرتور رینولدز نامی بود که ویوین هنگام رزرو بلیت، به کار برده است، گفت: بله، خودمم.
این پرواز نیز سر ساعت به مقصد رسید. پیتر اتومبیلش را در پارکینگ فرودگاه گذاشته بود، در نتیجه نیازی به تاکسی نداشت. وقتی به خانه کراودر رسید، یک ربع از نیمه شب گذشته بود. اتومبیلش را یک ساختمان آن سوتر متوقف کرد و باقی مسافت را پیاده رفت. خانه همسایگان سمت چپ و راست در تاریکی بود، اما او با احتیاط جلو می رفت. به آرامی از میان چمنها به سوی ایوان جلویی پیش رفت. در مقابل در شیشه ای چراغ قوه اش را روشن کرد و آن را روی شیشه ها انداخت تا آن شیشه را که نزدیک چفت داخلی بود شناسایی کند. وقتی آن را پیدا کرد، با ته رولورش آن را شکست، چراغ قوه را خاموش کرد و گوش داد. پس از چند ثانیه که صدایی از داخل به گوش نرسید، دستهای دستکش دارش را داخل برد و چفت را باز کرد.
با کمک نور چراغ قوه، کمد ملحفه های طبقه اول را پیدا کرد و دو روبالشی برداشت. یکی از آنها را در اتاق غذاخوری از نقره آلات پر کرد و آن را به اتاق جلویی برد و گذاشت روی زمین.
رو بالشی دیگر را به آهستگی با خود به طبقه بالا برد. در اتاق خواب ویوین را به آرامی باز کرد و در نور چراغ قوه نگاهی به آن انداخت تا مطمئن شود او رفته است. وقتی اتاق را خالی دید، از هال گذشت تا در
مهماندار، قلمش را بر روی تنها نامی که در فهرست مسافران کنترل نشده بود، گرداند و پرسید: آقای *آرتور رینولدز*؟
پیتر پرسید: ها؟ آن وقت با به خاطر آوردن آنکه آرتور رینولدز نامی بود که ویوین هنگام رزرو بلیت، به کار برده است، گفت: بله، خودمم.
این پرواز نیز سر ساعت به مقصد رسید. پیتر اتومبیلش را در پارکینگ فرودگاه گذاشته بود، در نتیجه نیازی به تاکسی نداشت. وقتی به خانه کراودر رسید، یک ربع از نیمه شب گذشته بود. اتومبیلش را یک ساختمان آن سوتر متوقف کرد و باقی مسافت را پیاده رفت. خانه همسایگان سمت چپ و راست در تاریکی بود، اما او با احتیاط جلو می رفت. به آرامی از میان چمنها به سوی ایوان جلویی پیش رفت. در مقابل در شیشه ای چراغ قوه اش را روشن کرد و آن را روی شیشه ها انداخت تا آن شیشه را که نزدیک چفت داخلی بود شناسایی کند. وقتی آن را پیدا کرد، با ته رولورش آن را شکست، چراغ قوه را خاموش کرد و گوش داد. پس از چند ثانیه که صدایی از داخل به گوش نرسید، دستهای دستکش دارش را داخل برد و چفت را باز کرد.
با کمک نور چراغ قوه، کمد ملحفه های طبقه اول را پیدا کرد و دو روبالشی برداشت. یکی از آنها را در اتاق غذاخوری از نقره آلات پر کرد و آن را به اتاق جلویی برد و گذاشت روی زمین.
رو بالشی دیگر را به آهستگی با خود به طبقه بالا برد. در اتاق خواب ویوین را به آرامی باز کرد و در نور چراغ قوه نگاهی به آن انداخت تا مطمئن شود او رفته است. وقتی اتاق را خالی دید، از هال گذشت تا در
Arthur Reynolds