ویوین گفت: باید درباره اش صحبت کنیم. او حرفهای ما را از آشپزخانه نمی شنود. فکر نمی کنم بتوانم بیشتر از این تحمل کنم، عزیزم. مثل یک زندانی می مانم.
ابوت ترغیبش کرد که: ترکش کن. وقتی که گفتم دوستت دارم، تمام حرفهایم جدی بود. از او طلاق بگیر و با من ازدواج کن.
ویوین پرسید: و با چی زندگی کنم؟
چهره ابوت برافروخت. او در سی سالگی از نظر اقتصادی چندان موفق نبود. از چند سال پیش کارهای دفتری متعددی با شرکتهای مختلف انجام داده بود که هیچ یک آینده مشخصی نداشت. شغل فعلی اش به عنوان منشی ایموس کراودر درآمد خوبی داشت، که طبیعتاً پس از آنکه با همسر وی فرار می کرد، قطع می شد. خلاصه آنکه او امنیت شغلی چندانی نداشت.
پرخاش کنان گفت: تا ابد که نمی توانیم در کوچه پس کوچه ها یکدیگر را ببینیم. باید کاری کنیم.
- می دانم. داشتم به یک راه حل فکر می کردم. وقتی تنها شدیم در موردش حرف می زنیم. می شود فردا شب همدیگر را ببینیم؟
- چرا امشب نه؟
ویوین شکلکی در آورد و گفت: امروز چهارشنبه است.
پیتر احساس کرد صورتش سرخ شد. لعنت به ایموس کراودر و برنامه معمول غیرقابل انعطافش. شیهای چهارشنبه لطف می کرد و به همسرش اجازه می داد با او بخوابد.
صدای ایموس را که از آشپزخانه می آمد شنیدند و هردو خاموش شدند. مرد مسن تر با یک سینی و سه لیوان قهوه وارد شد. در هر سه لیوان، خامه غلیظ و شناور به چشم می خورد.
ابوت ترغیبش کرد که: ترکش کن. وقتی که گفتم دوستت دارم، تمام حرفهایم جدی بود. از او طلاق بگیر و با من ازدواج کن.
ویوین پرسید: و با چی زندگی کنم؟
چهره ابوت برافروخت. او در سی سالگی از نظر اقتصادی چندان موفق نبود. از چند سال پیش کارهای دفتری متعددی با شرکتهای مختلف انجام داده بود که هیچ یک آینده مشخصی نداشت. شغل فعلی اش به عنوان منشی ایموس کراودر درآمد خوبی داشت، که طبیعتاً پس از آنکه با همسر وی فرار می کرد، قطع می شد. خلاصه آنکه او امنیت شغلی چندانی نداشت.
پرخاش کنان گفت: تا ابد که نمی توانیم در کوچه پس کوچه ها یکدیگر را ببینیم. باید کاری کنیم.
- می دانم. داشتم به یک راه حل فکر می کردم. وقتی تنها شدیم در موردش حرف می زنیم. می شود فردا شب همدیگر را ببینیم؟
- چرا امشب نه؟
ویوین شکلکی در آورد و گفت: امروز چهارشنبه است.
پیتر احساس کرد صورتش سرخ شد. لعنت به ایموس کراودر و برنامه معمول غیرقابل انعطافش. شیهای چهارشنبه لطف می کرد و به همسرش اجازه می داد با او بخوابد.
صدای ایموس را که از آشپزخانه می آمد شنیدند و هردو خاموش شدند. مرد مسن تر با یک سینی و سه لیوان قهوه وارد شد. در هر سه لیوان، خامه غلیظ و شناور به چشم می خورد.