- نه بیمار نیستم، فقط نگرانم. از کسی که می داند میلی اینجاست، پیشنهادی بسیار سخاوتمندانه دریافت کرده ام.
- مطمئنم به آن توجه نمی کنید.
- می دانید که این بچه مثل فرزندان خودم برایم عزیز است. اما این پیشنهاد بدان معناست که ماندن او در خانه چونگ خطرناک و غیر عاقلانه است. تو و هسیانگ یوان برای او بسیار بهتر از من خواهید بود.
- مخالفم. بخصوص الان، میلی به زنی در کنارش نیاز دارد. اگر او آنقدر برای شما عزیز است، چرا می خواهید مسئولیت را به گردن ما بیندازید؟
وقتی خانم چونگ نه حرکت کرد و نه حرف زد، فتجو ادامه داد:
- بگذارید بگویم چرا، و لطفاً حرفهای مرا مانند یک دوست بپذیرید. شما می خواهید خیالتان از جانب او راحت باشد چون به طور جدی به خودکشی فکر کرده اید.
مژگان زن بسته شد و سرش را به عقب تکیه داد.
فت جو مدتی به او نگریست، بلند شد و به آرامی به سوی در آپارتمان رفت.
- اگر خسته اید، شاید بعدا بتوانیم صحبت کنیم.
خانم جونگ انگار که از مسافتی دور حرف می زند گفت: نه.
آنگاه به فت جو نگریست:
- نروید. مرا با افکارم تنها نگذارید.
- همیشه بهتر است افکار ناراحت را با کسی تقسیم کنیم.
خانم چونگ دستانش را آنقدر محکم به هم چفت کرد که بند انگشتانش تقریبا سفید شدند. سپس با لحنی گرفته پرسید: چرا با من این طور رفتار می کنید؟
- مطمئنم به آن توجه نمی کنید.
- می دانید که این بچه مثل فرزندان خودم برایم عزیز است. اما این پیشنهاد بدان معناست که ماندن او در خانه چونگ خطرناک و غیر عاقلانه است. تو و هسیانگ یوان برای او بسیار بهتر از من خواهید بود.
- مخالفم. بخصوص الان، میلی به زنی در کنارش نیاز دارد. اگر او آنقدر برای شما عزیز است، چرا می خواهید مسئولیت را به گردن ما بیندازید؟
وقتی خانم چونگ نه حرکت کرد و نه حرف زد، فتجو ادامه داد:
- بگذارید بگویم چرا، و لطفاً حرفهای مرا مانند یک دوست بپذیرید. شما می خواهید خیالتان از جانب او راحت باشد چون به طور جدی به خودکشی فکر کرده اید.
مژگان زن بسته شد و سرش را به عقب تکیه داد.
فت جو مدتی به او نگریست، بلند شد و به آرامی به سوی در آپارتمان رفت.
- اگر خسته اید، شاید بعدا بتوانیم صحبت کنیم.
خانم جونگ انگار که از مسافتی دور حرف می زند گفت: نه.
آنگاه به فت جو نگریست:
- نروید. مرا با افکارم تنها نگذارید.
- همیشه بهتر است افکار ناراحت را با کسی تقسیم کنیم.
خانم چونگ دستانش را آنقدر محکم به هم چفت کرد که بند انگشتانش تقریبا سفید شدند. سپس با لحنی گرفته پرسید: چرا با من این طور رفتار می کنید؟