آن قدر گریه کردیم که چشمانمان سرخ شد و چونگ مین بیشتر از همیشه مرا کتک زد. گاهی اوقات فکر می کردم می خواهد به من صدمه بزند طوری که بچه زودتر از موقع به دنیا بیاید.
فت جو که رو به پنجره داشت، برگشت و دید دختر دارد او را تماشا می کند. با ناراحتی گفت: تو از او نفرت داشتی.
- اگر بگویم نه، دروغ گفته ام. من دروغگو نیستم، دایی.
- خانم چونگ هم از او متنفر بود؟
به نظر رسید این پرسش دختر را تکان داد.
- او همسرش بود. باید دوستش می داشت و به او خدمت می کرد. برای من ناراحت بود، اما باید شوهرش را دوست می داشت.
- رژه اژدها، را دیدی؟
- خیر، دایی.
- اما آن فقط سالی یک دفعه برگزار می شود. مطمئنا آرزوی دیدنش را داشتی. تمام کسانی که در محله چینی ها هستند، در آن شرکت می کنند، میلی.
دختر بی چون و چرا گفت: من اجازه نداشتم از خانه بیرون بیایم. چونگ مین بیرون رفتن را برایم ممنوع کرده بود. میگفت اگر پلیس مرا ببیند، برایش دردسر درست می کند.
- اهمیتی می دادی؟
- اگر اطاعت نمی کردم یا به هر وسیله ای او را خشمگین می کردم، کتکم می زد. به خاطر بچه نمی توانستم این خطر را بپذیرم.
- پس تو از چونگ مین بیشتر از این شهر غریب می ترسیدی؟
- بله، دایی.
فت جو اطلاعات زیادی کسب کرد، بیش از آنچه می خواست و به
فت جو که رو به پنجره داشت، برگشت و دید دختر دارد او را تماشا می کند. با ناراحتی گفت: تو از او نفرت داشتی.
- اگر بگویم نه، دروغ گفته ام. من دروغگو نیستم، دایی.
- خانم چونگ هم از او متنفر بود؟
به نظر رسید این پرسش دختر را تکان داد.
- او همسرش بود. باید دوستش می داشت و به او خدمت می کرد. برای من ناراحت بود، اما باید شوهرش را دوست می داشت.
- رژه اژدها، را دیدی؟
- خیر، دایی.
- اما آن فقط سالی یک دفعه برگزار می شود. مطمئنا آرزوی دیدنش را داشتی. تمام کسانی که در محله چینی ها هستند، در آن شرکت می کنند، میلی.
دختر بی چون و چرا گفت: من اجازه نداشتم از خانه بیرون بیایم. چونگ مین بیرون رفتن را برایم ممنوع کرده بود. میگفت اگر پلیس مرا ببیند، برایش دردسر درست می کند.
- اهمیتی می دادی؟
- اگر اطاعت نمی کردم یا به هر وسیله ای او را خشمگین می کردم، کتکم می زد. به خاطر بچه نمی توانستم این خطر را بپذیرم.
- پس تو از چونگ مین بیشتر از این شهر غریب می ترسیدی؟
- بله، دایی.
فت جو اطلاعات زیادی کسب کرد، بیش از آنچه می خواست و به