لبخند دختر پنهان و به شکل غریبی سنجیده بود.
- مدل آبستنی را تشخیص نمیدهید؟
فت جو زمزمه کرد: «آبستنی» اما آن را به عنوان یک سؤال مطرح نکرد، بلکه به عنوان جمله ای که فهم ناگهانی را برساند:
- البته و نیازی نیست بپرسم، تو خوشحالی
- اوه، بله، دایی.
و زیر شمعدان کریستالی که سالن سابق رقص قصر را زینت می بخشید، روی نوک پا به شکل دایره ای شروع به رقصیدن کرد. تصویرش در قابهای آینهای بی شمار که اتاق را پر از آدمهای چرخان کرده بود، او را همراهی می کرد.
- وقتی که بچه ام به عنوان شهروندی امریکایی متولد شود، بالاخره به اینجا تعلق پیدا می کنم. در اردوگاه پناهندگان دخترها خیلی از این مسائل صحبت می کردند. باعث می شد کمتر بترسیم.
- و خانم چونگ؟ او هم خوشحال است؟
- البته. او مدتهاست که از بچه به عنوان نوه اش حرف می زند و با همدیگر برای آینده نقشه میکشیم.
و با این حرف روی یک صندلی گهواره ای از چرم فرسوده که فتجو به آن علاقه داشت فرو رفت.
- من خیلی خوش شانسم که با خانم چونگ زندگی میکنم.
فت جو پرسش بعدی را به آرامی و از روی بی میلی مطرح کرد: ۔ چونگ مین هم خوشحال بود؟
درخشندگی صورت میلی ناپدید شد. رویش را برگرداند و با صدایی که بسختی شنیده می شد گفت: نه.
فت جو به آن سوی اتاق، به طرف پنجره جلویی رفت و از میان پرده به
- مدل آبستنی را تشخیص نمیدهید؟
فت جو زمزمه کرد: «آبستنی» اما آن را به عنوان یک سؤال مطرح نکرد، بلکه به عنوان جمله ای که فهم ناگهانی را برساند:
- البته و نیازی نیست بپرسم، تو خوشحالی
- اوه، بله، دایی.
و زیر شمعدان کریستالی که سالن سابق رقص قصر را زینت می بخشید، روی نوک پا به شکل دایره ای شروع به رقصیدن کرد. تصویرش در قابهای آینهای بی شمار که اتاق را پر از آدمهای چرخان کرده بود، او را همراهی می کرد.
- وقتی که بچه ام به عنوان شهروندی امریکایی متولد شود، بالاخره به اینجا تعلق پیدا می کنم. در اردوگاه پناهندگان دخترها خیلی از این مسائل صحبت می کردند. باعث می شد کمتر بترسیم.
- و خانم چونگ؟ او هم خوشحال است؟
- البته. او مدتهاست که از بچه به عنوان نوه اش حرف می زند و با همدیگر برای آینده نقشه میکشیم.
و با این حرف روی یک صندلی گهواره ای از چرم فرسوده که فتجو به آن علاقه داشت فرو رفت.
- من خیلی خوش شانسم که با خانم چونگ زندگی میکنم.
فت جو پرسش بعدی را به آرامی و از روی بی میلی مطرح کرد: ۔ چونگ مین هم خوشحال بود؟
درخشندگی صورت میلی ناپدید شد. رویش را برگرداند و با صدایی که بسختی شنیده می شد گفت: نه.
فت جو به آن سوی اتاق، به طرف پنجره جلویی رفت و از میان پرده به