نام کتاب: صحبت شیطان
فت جو کنار پیشخان آمد و به جانب پله های اتاق زیر شیروانی رفت و گفت: بگذار بگویم، لحظاتی هست که برایت متأسف می شوم.
- باید همین طور باشد.
کاگزول در را باز کرد و با این کار زنگها را به صدا در آورد: باهات تماس می گیرم.
وقتی هسیانگ یوان به می‌لی زنگ زد و راهی را که از آن سوی قله به سوی قصر *بکستر* نزدیک دامنه مجاور *ون نس* ختم می شد، به او یاد داد، دختر اغلب از آن مسیر به دیدنشان می آمد. بزودی دختر خجالتش را در مناظر خیره کننده شهر و خلیج که در چند قدمی آپارتمان چونگ به رویش باز می شد، گم کرد. پس از چند هفته به اندازه دختران دیگر هم سن و سالش نسبت به آینده اشتیاق نشان می داد.
هنگامی که یک روز بعد از ظهر می‌لی پیش از ورود هسیانگ یوان، ظاهر شد، فت جو حدس زد آمادگی پرسش و پاسخ را دارد. صورت دختر گل انداخته بود و لبخند شرمگینی بر لب داشت. لباس آبی و سفید نو و زیبا، کلاه کوچک خنده دار، و کیف و کفش‌هایی که با آن هماهنگ می نمود، غرور دختر را برانگیخته بود. گفت: خانم چونگ مرا برد خرید. نظر شما چیست، دایی؟
فت جو تصدیق کرد که: براحتی نمی توان تو را شناخت. یکدفعه به خانمی جوان تبدیل شدی.
این همان چیزی بود که میلی می خواست بشنود، و در سکوت از روی خوشحالی سرخ شد: متوجه چیز دیگری نمی شوید!
فت جو بی صبرانه گفت: از مد خارجی‌ها سر در نمی آورم. موضوع چیست؟
Baxter<br />Van Ness

صفحه 264 از 291