نام کتاب: صحبت شیطان
- از آخرین سفرش، پیش از کریسمس، تا حالا.
فت جو تعجب کرد. فکر مبهمی حالا در پس غبار ذهنش حل می شد.
هنگامی که صبح روز بعد تپه را پایین می رفت تا مغازه عطاری اش را برای کار روزانه بگشاید، ستوان کاگزول را پشت در بسته، منتظر دید. وی آهسته پرسید: بسیار خب، موضوع شخصی چه بود؟
فت جو قفل در را باز کرد، نوشته «بسته است» را برداشت و به کارهای کوچکی پرداخت که در عرض نیم قرن برایش به شکل غریزی درآمده بود.
- به تحقیق تو ربطی نداشت، بلکه به نوه خواهرم مربوط می شد، که به خاطر پرتاب ترقه از خانم چونگ عذرخواهی کرد.
کاگزول در گوشه ای از پیشخان نشست. چیز تازه ای کشف کرده ای؟
- آنجا نرفتم تا میزبانم را سؤال پیچ کنم. در کنار خانم چونگ شب خوبی را پشت سر گذاشتیم.
کاگزول شکایت کرد که:
- او بسیار آرام است. این موضوع اصلا مضطربش نکرده است!
فت جو شانه هایش را بالا انداخت:
- مطمئن باش او بشدت تحت تأثیر مرگ شوهرش است. به ما چینی ها از بچگی یاد می دهند که ابراز احساسات شدید در مقابل غریبه ها ناشایست است. این بدان معنا نیست که احساس عمیقی وجود ندارد.
- با هم می ساختند؟
- از آنجا که از زندگی خانوادگی آنها اطلاع چندانی ندارم، نمی توانم جوابت را بدهم. پس از دیدن آنجا می توانی بفهمی که خانه را بسیار مرتب نگه داشته است، و این کاری است که هر همسر وظیفه شناسی انجام می دهد.

صفحه 262 از 291