دختر فریادی از خوشحالی کشید و خم شد او را در آغوش بگیرد، اما فورا نگاه نگرانی به خانم چونگ کرد:
- مرا ببخشید، خانم، فکر نمی کردم...
- اشکالی ندارد، عزیزم.
خانم چونگ هنگام ادای این جمله تبسم به لب داشت و اشک در چشمانش جمع شده بود.
- می خواستم غافلگیرت کنم.
میلی محکمتر به هسیانگ یوان چسبید و گفت: متشکرم. متشکرم.
شام ساده و از پیراشکی گوشت خوک، کرم لوبیا، برنج و چای تشکیل شده بود. خانم چونگ با دعوت از میلی برای صرف شام با آنها سنت را شکست. ابتدا دختر ناراحت بود، اما وقتی صحبت پر شور و حال هسیانگ شروع شد دیگر نتوانست بر همان حال بماند. آن دو که محو یکدیگر شده بودند، بی وقفه حرف می زدند.
فتجو از میزبان خود پرسید: اطمینان دارم شما به میلی اجازه می دهید به دیدن ما بیاید.
خانم چونگ فورا پاسخ داد: با کمال میل. نمی دانستم چه طور روحیه اش را به او برگردانم، چون بسیار تنها و وحشت زده است. اما باید همراهش باشید. شهر او را می ترساند؛ از وقتی که آمده تقریبا از خانه خارج نشده است.
فت جو رو به میلی کرد: سن فرانسیسکو شهر ترسناکی نیست. باید این وهم را از بین ببریم. هروقت که خواستی بیایی، در خانه من به روی تو باز است.
مادامی که هسیانگ یوان به میلی در جمع کردن ظرفها یاری می کرد، بزرگترها دوباره به اتاق نشیمن باز گشتند. خانم چونگ گفت: آنها چه قدر
- مرا ببخشید، خانم، فکر نمی کردم...
- اشکالی ندارد، عزیزم.
خانم چونگ هنگام ادای این جمله تبسم به لب داشت و اشک در چشمانش جمع شده بود.
- می خواستم غافلگیرت کنم.
میلی محکمتر به هسیانگ یوان چسبید و گفت: متشکرم. متشکرم.
شام ساده و از پیراشکی گوشت خوک، کرم لوبیا، برنج و چای تشکیل شده بود. خانم چونگ با دعوت از میلی برای صرف شام با آنها سنت را شکست. ابتدا دختر ناراحت بود، اما وقتی صحبت پر شور و حال هسیانگ شروع شد دیگر نتوانست بر همان حال بماند. آن دو که محو یکدیگر شده بودند، بی وقفه حرف می زدند.
فتجو از میزبان خود پرسید: اطمینان دارم شما به میلی اجازه می دهید به دیدن ما بیاید.
خانم چونگ فورا پاسخ داد: با کمال میل. نمی دانستم چه طور روحیه اش را به او برگردانم، چون بسیار تنها و وحشت زده است. اما باید همراهش باشید. شهر او را می ترساند؛ از وقتی که آمده تقریبا از خانه خارج نشده است.
فت جو رو به میلی کرد: سن فرانسیسکو شهر ترسناکی نیست. باید این وهم را از بین ببریم. هروقت که خواستی بیایی، در خانه من به روی تو باز است.
مادامی که هسیانگ یوان به میلی در جمع کردن ظرفها یاری می کرد، بزرگترها دوباره به اتاق نشیمن باز گشتند. خانم چونگ گفت: آنها چه قدر