فت جو سر جای خود ماند و حرکتی برای پیوستن به او نکرد.
- اگر خانم اجازه بدهند، با ایشان خصوصی صحبت کنم.
کاگزول در آستانه در ایستاد و گفت: فردا با تو صحبت خواهم کرد.
خانم چونگ با تعظیمی او را تا بیرون در بدرقه کرد، در را به آهستگی بست و درحالی که چشمان آرامش فت جو را مطالعه می کرد، پشت به قاب قرمز رنگ صیقلی میز چرخدار ایستاد.
- بیشتر از این چیزی ندارم که به شما بگویم.
فت جو به او اطمینان داد که به خاطر پلیس و خودم نیست که به کمکتان نیاز دارم، بلکه به خاطر نوه کم سن و سال خواهرم، هسیانگ یوان است که سال گذشته نزدم آمد. در اردوگاه پناهندگان با دختری به نام سین میلی دوست شد که بعدها شوهر شما او را با خود برد.
خانم چونگ دوباره به جای پیشینش بازگشت. آنگاه محافظه کارانه گفت: خب؟ به من چه ربطی دارد؟
- خواهرزاده شما،... احتمال دارد میلی باشد؟ او شبیه توصیفهایی است که هسیانگ یوان از او کرده خانم چونگ.
فت جو لبخند آرامش بخشی به لب آورد.
- از طرف من خطری شما را تهدید نمی کند، خانم چونگ. هسیانگ یوان مثل بسیاری دیگر به صورت غیرقانونی در سن فرانسیسکو زندگی می کند. او والدینش را از دست داده و ظاهرا بیشتر عشقی که در اوست به این دختر منتقل شده است. او فقط در رؤیای دوباره دیدن اوست، و من به او قول داده ام کمکش کنم تا پیدایش کند. در ضمن ممکن است این دختر هم از پیدا کردن دوباره دوستی در این سرزمین غریب، خوشحال شود.
خانم چونگ در سکوت نشسته بود. سپس دامنش را صاف کرد و دستانش را خونسردانه به روی آن گذاشت و گفت نوه خواهر شما پسری
- اگر خانم اجازه بدهند، با ایشان خصوصی صحبت کنم.
کاگزول در آستانه در ایستاد و گفت: فردا با تو صحبت خواهم کرد.
خانم چونگ با تعظیمی او را تا بیرون در بدرقه کرد، در را به آهستگی بست و درحالی که چشمان آرامش فت جو را مطالعه می کرد، پشت به قاب قرمز رنگ صیقلی میز چرخدار ایستاد.
- بیشتر از این چیزی ندارم که به شما بگویم.
فت جو به او اطمینان داد که به خاطر پلیس و خودم نیست که به کمکتان نیاز دارم، بلکه به خاطر نوه کم سن و سال خواهرم، هسیانگ یوان است که سال گذشته نزدم آمد. در اردوگاه پناهندگان با دختری به نام سین میلی دوست شد که بعدها شوهر شما او را با خود برد.
خانم چونگ دوباره به جای پیشینش بازگشت. آنگاه محافظه کارانه گفت: خب؟ به من چه ربطی دارد؟
- خواهرزاده شما،... احتمال دارد میلی باشد؟ او شبیه توصیفهایی است که هسیانگ یوان از او کرده خانم چونگ.
فت جو لبخند آرامش بخشی به لب آورد.
- از طرف من خطری شما را تهدید نمی کند، خانم چونگ. هسیانگ یوان مثل بسیاری دیگر به صورت غیرقانونی در سن فرانسیسکو زندگی می کند. او والدینش را از دست داده و ظاهرا بیشتر عشقی که در اوست به این دختر منتقل شده است. او فقط در رؤیای دوباره دیدن اوست، و من به او قول داده ام کمکش کنم تا پیدایش کند. در ضمن ممکن است این دختر هم از پیدا کردن دوباره دوستی در این سرزمین غریب، خوشحال شود.
خانم چونگ در سکوت نشسته بود. سپس دامنش را صاف کرد و دستانش را خونسردانه به روی آن گذاشت و گفت نوه خواهر شما پسری