نام کتاب: صحبت شیطان
فت‌جو با کف دست به دسته های صندلی ضربه زد و خود را از روی آن بلند کرد:
- هیچ کس چونگ مین را دوست نداشت، اوضاع محله چینی ها بدون او بهتر است.
- بنشین حالا نمی خواهم بروم.
کاگزول با سستی پاهایش را دراز کرد:
- نمی توانم با تو بحث کنم، اما این برای دادگاه حرف خوبی نیست؛ فکر می کنم کمکمان خواهی کرد. نگاهی به هسیانگ یوان انداخت. سن فرانسیسکو چه طور است، جوان؟
هسیانگ یوان به دایی بزرگش که با سر به او اجازه حرف زدن داد، نگاه کرد:
- خیلی خوب است، قربان. صدایش ضعیف و مردد بود.
- از چین بهتر است؟
با اطمینان بیشتر پاسخ داد: بله، قربان!
- نمی خواهی برگردی؟
با نوعی آزادی بیان که از آن وحشت داشت، گفت: خیر... قربان.
کاگزول سرش را به طرف فت جو کج کرد.
فت جو دوباره نشست و به سردی گفت: یک تبعه این کشور می تواند مسئول شخصی کوچکتر از خود که نزدیکترین خویشاوند زنده اش هم محسوب می شود، باشد. نمی دانستم باجگیری هم جزو وظایف شماست.
- یک پلیس ابزارهای مختلفی دارد. ممکن است بعضیهایشان را هم دوست نداشته باشد.
فت جو چشمانش را تقریبا بست، دستانش را روی شکمش گذاشت و با آرامشی گمراه کننده گفت: تو در مورد من مبالغه میکنی. از کارهای

صفحه 251 از 291