اجازه ندادند. می خواستم به او صدمه برسانم و یا بکشمش. وقتی امروز بعد از ظهر او را دیدم تمام فکرم همین بود.
- و این سین میلی کیست؟
هسیانگ یوان در عالم رؤیا لبخندی زد: قشنگترین آدمی که تا حالا دیده ام. او تنها دوست من در اردوگاهی بود که بعد از مرگ مادرم مرا به آنجا فرستادند. او مهربان بود و خیلی چیزها را می فهمید. فکر میکنی الان کجاست، دایی؟
- کسی چه می داند؟ اگر زنده باشد، احتمالا در سن فرانسیسکو باید دنبالش گشت.
پسر قاطعانه گفت: پس پیدایش می کنم.
- امیدی نداشته باش بین چهل هزار نفر که نصفشان به خاطر ورود غیرقانونی از هویتشان دفاع می کنند شاید نتوانی پیدایش کنی، فرزند.
هسیانگ یوان همچنان پافشاری می کرد
- باید پیدایش کنم. او دوستم بوده و حالا من باید دوست او باشم. کمکم میکنی دایی؟
فت جو با علاقه به صورت کوچک و جدی پسر نگاه کرد. نمی توانست خواسته هسیانگ یوان را رد کند:
- این دختر چند سالش است؟
- حالا باید هجده ساله باشد.
- می توانی بگویی چه شکلی بود؟
- زیباترین...
- قبلا هم این را گفته ای. چیز دیگری بگو.
پسر دنبال واژه گشت و به شکلی مبهم با حرکات سرودست اشاراتی کرد: یک دختر، دایی.
- و این سین میلی کیست؟
هسیانگ یوان در عالم رؤیا لبخندی زد: قشنگترین آدمی که تا حالا دیده ام. او تنها دوست من در اردوگاهی بود که بعد از مرگ مادرم مرا به آنجا فرستادند. او مهربان بود و خیلی چیزها را می فهمید. فکر میکنی الان کجاست، دایی؟
- کسی چه می داند؟ اگر زنده باشد، احتمالا در سن فرانسیسکو باید دنبالش گشت.
پسر قاطعانه گفت: پس پیدایش می کنم.
- امیدی نداشته باش بین چهل هزار نفر که نصفشان به خاطر ورود غیرقانونی از هویتشان دفاع می کنند شاید نتوانی پیدایش کنی، فرزند.
هسیانگ یوان همچنان پافشاری می کرد
- باید پیدایش کنم. او دوستم بوده و حالا من باید دوست او باشم. کمکم میکنی دایی؟
فت جو با علاقه به صورت کوچک و جدی پسر نگاه کرد. نمی توانست خواسته هسیانگ یوان را رد کند:
- این دختر چند سالش است؟
- حالا باید هجده ساله باشد.
- می توانی بگویی چه شکلی بود؟
- زیباترین...
- قبلا هم این را گفته ای. چیز دیگری بگو.
پسر دنبال واژه گشت و به شکلی مبهم با حرکات سرودست اشاراتی کرد: یک دختر، دایی.